کاوه یا اسکندر -  م.امید

کاوه یا اسکندر -  م.امید

 

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی اید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاد هاست
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بینم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون مکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود                                                  

ئه‌و ژنه‌ قاره‌مانانه‌ی خۆیان نه‌سوتاند.....!!!!!!!!

 

 - ئه‌و ژنه‌ قاره‌مانانه‌ی خۆیان نه‌سوتاند
-  ژنانی خوڕاگری به‌ندكراو، به‌تایبه‌ت
روناك سه‌فارزاده‌ و زه‌ینه‌ب بایه‌زیدی

رویایی در گفتار سنگ - فریدون ارشدی


رویایی در گفتار سنگ*                                                       

در سالروز جهانی زن و به بهانه تفسیر/دعا/ از عشق و سفر خونینش

 فریدون ارشدی

از دستان من بسته تری

وقتی چنین شکسته می روی

اما کاش

تا من از حاشیه ی مرگ بر می گشتم

تو از مسلخ این همه زخم نمی گذشتی!

گویا همین بود

موهایت را در زیتون زار ربود

همیشه حرف اول باد بود

باد

سالها گذشت تا باران

ما را به خاک نشاند

و ما به پرستش عادت کردیم.

با کوچه های لبخندی از تو نماندست

تنها بوی نیاز قلبت به خوابی دورتر از این جیغهای نا متناهی

ونزدیکتر به تپشهای خاک.

حیران از اینم که چگونه سفرت

از رویا

به

سنگ

رسید؟

پیشتر سنگها مهربان بودند

اکنون مهربانی سنگ.

به خشم و به غیرت قبیله ام گفتم

من از این شکسته رفتنش بیتاب نیستم

از اینکه همیشه نماند

دلتنگم

لبخندت که روبند نداشت

شکسته ماند

بالایت بلند بود

اما چمیده نرفت.

این روزها پروازهای بلند به خاکستر میرسند

وپرنده های سرکش

به خوانش خون.

پیش خودمان بماند

تفسیر تو از عشق تازه تر بود.

·         به بهانه تفسیر/دعا/ از عشق و سفر خونینش

هویت و جهانی شدن  - دیاکو مرادی – نقده

هویت و جهانی شدن
 

 دیاکو مرادی – نقده

هویت و جهانی شدن

پیشگفتار:

ورقی فرض کن یک روی در تو، یک روی در یار، یا در هر که هست، آن روی که سوی تو بود خواندی، آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن.(مقالات شنس تبریزی – تصحیح م.ع.موحد – تهران 1369 – دفتر دوم – ص 128)

واژه های کلیدی و تعاریف واژگان:

جهانی شدن:

«جهانی شدن عبارت است از فرآیند فشردگی فزاینده زمان و فضا که به واسطه آن مردم دنیا کم و بیش به صورتی نسبتا" آگاهانه در جامعه جهانی واحد ادغام می شوند» به بیان دیگر جهانی شدن معطوف به فرآیندی است که در جریان آن فرد و جامعه در گستره ای جهانی با یکدیگر پیوند می خورند. (زریبار«فصل نامه - مجموعه مقالات» – ویسی صلاح – جهانی شدن و معماری ص 166)

هویت:

به لحاظ لغوی واژه هویت «Indentiy» از واژه «Identitas»مشتق شده و به دو معنای ظاهرا"متناقض به کار می رود:1)همسانی و یکنواختی مطلق. 2) تمایز که در برگیرنده‌ی ثبات یا تداوم در طول زمان است.

روانشناسان اجتماعی و جامعه شناسان بر این واقعیت تاکید می کنند که احساس هویت به واسطه دیالکتیک میان فرد و جامعه شکل می گیرد. که بستر شکل گیری آن زندگی جمعی است. (گل محمدی احمد – 1381 – جهانی شدن فرهنگ، هویت، نشر نی، چاپ اول – تهران)

گروه اقلیت: (Minority Group)

گروه اقلیت از دید گیدنز «اعضاء آن توسط اکثریت جمعیت در یک جامعه مورد تبعیض واقع می شوند. اعضای گروههای اقلیت دارای حس همبستگی گروهی نیرومند هستند تا اندازه‌ای از تجربه‌ی جمعی محرومیت ناشی می شود.(گیدنز آنتونی -1376- ص 292 – ترجمه منوچهر صبوری – تهران – نشر نی)

در فرهنگ علوم اجتماعی اقلیت چنین تعریف می شود: «اقلیت ها به آن زیر گروههای درون یک فرهنگ اطلاق می شود که از گروه مسلط صاحب قدرت به واسطه و اختلاف در کیفیت جسمانی، زبان، رسوم یا الگوهای فرهنگی قابل تشخیص باشند، چنین زیر گروههایی ذاتا"متفاوت از گروه مسلط صاحب قدرت به شمار می آیند یا خود را به شمار می آورند» ( گولد و کولب – 1376 – ص 88 – ویرایش محمدزاهد مازندرانی – تهران – نشر مازیار)

تبعیض: (Discrimination)

«تبعیض به رفتارواقعی اطلاق می شود که اعضای یک گروه را از فرصت هایی که در برابر دیگران گشوده است محروم سازد» (گیدنز آنتونی -1376- ص 293 – ترجمه منوچهر صبوری – تهران – نشر نی)

یکی از تعاریف که در علوم اجتماعی به شیوه‌ی بی طرفانه مطرح است این است (تبعیض متضمن هر گونه رفتاری است که به دلائل و موجباتی از نوع طبیعی یا اجتماعی مبتنی باشد، دلائل و موجباتی که نه با استعدادها یا شایستگی های فردی ارتباط دارد و نه با رفتار مشخص خود فرد)

مدرنیته و هویت

مدرن واژه‌ایی است که در قرن هفدهم پا به عرصه منازعات روشنفکری اروپای غربی می گذارد. که وجه لغوی آن معادل جاری یا رایج، متداول، مرسوم یا چیزی که دارای خاستگاه و منشاء اخیر و معاصر می باشد، و زمینه ظهور و شهرت روز افزون آن بیانگر معانی فراتر از معنای صرف فنی آن است، به تازگی خلق شدن، ابداع جدید و ...

به گونه ای که فکر هر گونه اقتدار و اعتبار برای گذشته قائل نیست. آماده‌ی حمایت و پشتیبانی از قلمروهای ذهنی و عینی جدیدی بود که هیچ کس حتی آن قلمروها را در مخیله خو راه نداده است و با سرعت سرسام آورش برتریت «تازگی»، « ابداع » و «نو آوری» را برکرسی می نشاند و تداوم می بخشد وبدینسان کشف کرد نامحدودی، توتنمندی استعداد و نیروی خلاقه و عقل بشری را.

امیل دورکیم «1917 – 1858 » جامعه شناس فرانسوی، مدرنیته را چنین معنا می کند: «مدرنیته عبارت است از، حرکت از همبستگی مکانیکی یا ماشین وار، به همبستگی ارگانیک یا اندام وار که پیامد تقسیم کار فزاینده ای است، که در واقع کلید جامعه شناختی مدرن بشمار می رود.»

از دید فردیناند تونیس ( 1936 – 1855 ) جامعه شناس آلمانی، مدرنیسم به مثابه حرکت از پیوندهای بین شخصی موجود در جماعت به سمت تفرد یا فردیت ناپیدا و گمنام جامعه تلقی می گردد.

زیگموند باومن به نقل از گئورک زیمل عنوان می کند، ویژگی بارز تجربه مدرن فقدان هماهنگی و ارتباط بین تمدن به مثابه ی محصول فرهنگی جمعی و ویژگی بارز دستاوردهای فرهنگی است که افراد قادر به تلفیق و ترکیب آنها با هم و استفاده از آنها به عنوان مصالح ساختمانی در بنای «هویت» خود هستند. مجموع کلی محصولات فرهنگی به مراتب فراتر و گسترده تر از ظرفیت جذب افراد است.(نوذری حسینعلی : مدرنیته و پست مدرنیسم و سیاست ، فرهنگ و نظریه های اجتماعی- مجموعه مقالات، انتشارات نقش جهان ، چاپ دوم 1380 ، صص67و66)

و بدین طریق یکی از محصولات فرهنگی عرضه شده از مدرنیته «هویت» می باشد که به تعبیری هویت نوعی نگاه است به خویشتن خویش که همانجا که «فرد» مطرح میشود «هویت» آغاز می گردد.

پدیده هویت و هویت خواهی که ماحصل دوران مدرنیته و شکل گیری و رشد فردی در جامعه است برای بروز شرایطی را میطلبد که یکی از این شرایط ها، شرایط بیرونی می باشد و دیگری شرایط درونی.

شرایط بیرونی که متاثر از ثبات، شکلی یا اشکالی از ارتباط متقابل اجتماعی در عرصه عظیم و گسترده ی پهناور جهان است. و شرایط درونی وام گرفته از شخصی ترین و خصوصی ترین ویژگیهای هستی یا حیات روزمره ی ماست.

بدین سان نمی توان گفت هویت یک فرد بدون شرایط بیرونی و محیطی شکل میگیرد و یا بلعکس. بلکه هر دو عامل مکمل شکل گیری هویت فردی می باشند.

خسرو خاور می گوید: «وقتی هویتی می خواهد شکل بگیرد تجربه های شخصی باید با چهار عنصر درونی درگیر شوند.

1- درگیری تجربه های شخصی با « من »

2- درگیری تجربه های شخصی با « ما »

3- درگیری تجربه های شخصی با « تو »

4- درگیری تجربه های شخصی با « شما»

در اینجا «ما» دو وجه دارد، یک وجه سنتی و اقلیتی که آن «ما»ی گروه اقلیتی یا قومی است، - خاطره قومی، تجربه‌هایی که در تعامل با قوم و گروه اقلیت خود دارد-. دیگری «ما»ی ملی و جهانی، - که کاراکتر خوش استیل صحنه و عرصه جهانی است-..

«ما»ی اقلیت و قومی و سنتی:

سنت خود بیانگر شکل هایی از مراسم و آیین ها و رفتارهای تشریفاتی است که در واقع هسته سنت می باشد. و با علم فهم عقلانی دنیا، یا دموکراسی تناقض دارد. شرکت در سنت «ما» ما را درگیر این پرسش شناختی نمی کند، آیا چه انجام می دهیم ؟ فلسفه انجام آن چیست؟ آیا در دنیای علمی معتبر است؟

همچنین سنت تا حد زیادی جمعی و اجتماعی است و با ارتباط بین آیین های تکراری و باز انجام تشریفات و انجام دادن جمعی آنها صورت می پذیرد، و «فرد» مفهوم و معنایش را از دست می دهد. «ما»ی سنتی «متخصص» نیست بلکه تنها نقش نگهبان را دارد و رازداران اطلاعاتی هستند که عوام فاقد آنند و از مسببین بنیادگرایی اند.

اصلیترین «ما»ی جهانی «انسانیت» است. این ویژگی مشترک «ما» را وادار به تغییر میکند. وقتی از دید یک انسان غربی به پدیده‌ی جهانی شدن و مسئله «هویت ملی و جهانی » در این فضا بنگریم ، به دلیل تعریف و منفعت او در سطح جهانی و تامین آن در این سطح، مرزها برای او نامرئی و غیر ملموس می شود و خود را «خود»ی جهانی، ملی، فرهنگی، اقتصادی می بیند که این «ما»ی جهانی شدن عمقی و پیش رونده در سطحی گسترده است و اما وقتی انسان این حوزه کسب منفعت و بقاء وجودی خود را به عنوان «انسان» در متفاوت بودن بداند و نوعی تبعیض را در خود حس کند کاملا" دفاعی تغییر به «ما»ی اقلیتی را بر خواهد گزیدو این تمایز به مثابه ی جزء تفکیک ناپذیر هویت نیازمند وجود مرزهای پایدار و کم و بیش نفوذ ناپذیر است.

«من»:

بخش «من» کشمکش و درگیری خودش با خودش است. آن «من»ی است که دائم از خود سؤال میکند آیا من وارد بازی بشوم یا اینکه به درون خودم و انزوای خودم پناه ببرم؟ ... این «من» من یک آدم منزوی و گوشه گیر و فارغ از تمام وابستگیهای قومی، فامیلی، ملی، جهانی و ... است. و تنها به منافع خود می اندیشد و این زمان است که دیکتاتوری و انحصارطلبی بروز می کند.

«تو»:

بخشی از «خود» است که یک فرد دیگر، یک همسر، یک همسفر و همراه را در کنار خود می پذیرد.

«شما» رکن و پایه‌ی قدسی است ، «شما» آن ابزار و راهی است که «من» انتخاب می کنم تا بر اساس آن به «ما» ی بیرونی بپیوندم تا بر پایه ی آن به اعتبار و قدرت برسم و فریاد برآرم «من هستم »، « می اندیشم، می اندیشم پس هستم » (دکارت) . در واقع شیوه و عملی اس که «من» به خاطر آن حاضرم خیلی از چیزهایم را فدا کنم تا جامعه، اهمیتم، حقم ، بودنم را باور کنند.

کلام آخر

اگر کسی تنها جامعه ملی و افراد هم وطن را بپذیرد او یک آدم ملی گرا است، اگر فراتر از مرزها همه انسانها را بپذیرد وی آدمیست کاملا" جهانی. ولی اگر فقط «ما»ی هم زبانش را پذیرفت او آدمی قوم گرا است.

ملی گرا بودن یا جهانی یا قوم گرا بودن تابع شرایط بیرونی فرد است.

زمانی که دایره ی بیرونی و محیطی برای فرد تنگ و بسته باشد و با اختناق و خفقان روبرو شود به هویت قومی خود پناه می‌برد و زیر تاپوی قومی زانو بغل می‌کند و در چنین شرایطی پارادوکسها و تضادهای فردی و جمعی ظهور می‌کنند و بر همین اساس با وجود چنین تناقضاتی، هویت‌های متفاوت قومی شکل می گیرد.

اگر فرد در شرایطی بسته زندگی کند و به او اجازه مشارکت و تولید گفتمان در جامعه ملی داده نشود و فرد احساس کند که نمی‌تواند در «ما»ی ملی حضور داشته باشد. در اینصورت فضا برای مطرح شدن هویت قومی و اقلیتی مهیا می‌شود و تبعیضها و نابرابریها برجسته می گردند و سؤالاتی اساسی را مطرح میکند. نظیر:

من چه کسی هستم؟ باید شغل داشته باشم، می بیند راه شغلی بسته است؟ چون تبعیض وجود دارد، و رابطه بر ضوابط و تخصص مقدم است. این آیین مذهبی را دارم، ولی آیینی دیگر بر جامعه غالب است. می خواهد بگوید من می نویسم، با این زبان راحتتر می توانم خودم را بیان کنم، اما باز راه برایش بسته است. زمانی می خواهد کیستی خود را تعریف کندو خودش را اظهار نماید، لیکن شرایط اجتماعی به گونه ای مانع خواهد شد.

و اما

« ... هر نسلی از بشر و هر انسان زنده، ادعای حقی دارد که شاید سبب نبودن هر گونه وسیله برای خوشبخت کردن دیگران از طریق نهادها، بیش از آن که حق خوشبخت شدن باشد، حق بدبخت نشدن است ... » ( پوپر – جامعه باز و دشمنانش – ص 354 – 356 )

حقوق محیط زیست- دیاکۆ مرادی

حقوق محیط زیست- دیاکۆ مرادی

 

حقوق محیط زیست- دیاکۆ مرادی

باید منافع نوع بشر را بر منافع ملی مقدم دارند.


بشر در حالی به سده ی بیست و یکم پا می گذارد که جریان صنعتی شدن، نوگرایی، پیشرفت بنیانی و پرشتاب فن آوری، ابعاد گسترده و برگشت ناپذیریافته و این روند پرشتاب در دهه های اخیر به فرازی هراس آور رسیده است. توفیق شگفت انگیز انسان در دستیابی به فناوری پیشرفته، امکان تولید انبوه کالاهای ارزان را پدید آورده، اما این تحول هزینه ای سنگین به جامعه بشری تحمیل کرده است که همانا مصرف گسترده منابع طبیعی و آلوده شدن محیط زیست است. کشورهای جهان تا این اواخر به اهمیت آنچه محیط طبیعی زیست انسان نامیده می شود، توجه چندان نداشتندتا اینکه نشانه های نگران کننده آشکار گردید و ناگزیری و فوریت اقدام در زمینه ی تحول و پایداری تراز بوم شناختی و محیط زیست طبیعی، هر چه بیشتر احساس شد. آنچه گریز ناپذیر می نمود، ایجاد موازنه ی سازواره میان انسان و طبیعت بود. بشر می بایست، مدبرانه به تغییر حتی فلسفه ی علم و فن آوری دست می زد تا بتواند میراث طبیعت را به نسلهای آینده انتقال دهد. علم چنان پویا و توان آفرین است که اگر عاقلانه مهار نشود، چه بسا از دست بشر خارج شود و نتایج دهشتناک و اندوه بار به بار آورد. امروزه به یقین می توان گفت که کره ی خاکی ما در برابر فشارهای ناشی از افزایش شتابان جمعیت و لزوم تامین زندگی مناسب برای نسلهای آینده، آمادگی و گنجایش لازم را ندارد. رشد شتابان کشورهای صنعتی که نزدیک به یک پنجم جمعیت جهان را در برگرفته اند، سبب از میان رفتن منابع ترمیم ناپذیر انرژی و فشار فزاینده بر سرزمینها و دریاها و جو زمین شده است. از سوی دیگر، رشد مهر گسیخته ی جمعیت در پاره ای از نقاط جهان سوم زمینه ساز دگرگونی های نگران کننده در محیط زیست بوده است. افزون بر این، کشورهای در حال توسعه، با کاربرد الگوهای وارداتی کشورهای پیشرفته، آسیب های جبران ناپذیر بر منابع طبیعی و محیط زیست وارد آورده اند؛ تا آنجا که می توان گفت ویرانیهای گسترده ی محیط زیست، فرصتها و امکانات فراسوی نسلهای آینده را به گونه ی جدی به مخاطره افکنده است. تغییرات اقلیمی، تخریب لایه ی اوزون، از میان رفتن گونه های جانوری و گیاهی، در کنار مسایل دیگر مانند لزوم تامین آب شیرین، حفاظت از دریاها و اقیانوسها، احیای جنگل ها، بیابان زدایی و مقابله با خشکسالی، مدیریت زباله و مواد شیمیایی و دیگر پس مانده های آسیب رسان، پاکسازی مناطق آلوده شهری، بهبود بخشیدن به وضع بهداشت و نیز جلوگیری از افزایش سرسام آور جمعیت، از موارد بارز محسوب می شود. بی گمان برخی از مردمان در جهان بسیار بیشتر در معرض خطرات جدی زیست محیطی و زیست بومی هستند. مردمان فقیر در کشورهای در حال توسعه بیشتر در معرض خطرها و بلایای طبیعی قرار دارند. فقر آنها را وادار می سازد که در اماکن خطرناکی در سرزمینهای حاشیه ای زندگی کنند.


حقوق محیط زیست و نسل جدید حقوق بشر
جهان در سده ی بیستم، همچنان جهان حاکمیت دولتها بود؛ جهانی که در آن کشورها از روزنه ی تنگ منافع ملی به مسائل جهانی می نگریستند و در این راستا بسیاری از موضوع ها و مسائلی را که برای جهانیان اهمیت بسیاری داشت نادیده می گرفتند. جهان در آتش جنگهای خانمانسوز سوخت و پیشرفت علم و فن آوری راههای کشتار و قتل عام را آسانتر و گسترده تر کرد. کشمکش های بین المللی بیشتر ریشه در رقابتهای استعماری داشت. کشورهای استعماری که به دنبال نیروی کار ارزان، مواد خام و بازار فروش بودند، به استثمار سرزمینهای خارج از قاره ی اروپا پرداختند و پس از رشد پدیده ی استعمار، برخوردها و درگیری های انها نیز گسترده تر وجدی تر شد. سرمایه داری با چرخه ی سود و سرمایه، نظام نابرابری آفرید که حتی در خانه ی اروپایی آثار آن سخت مشهود بود. چنین نظامی راه را برای اندیشه های کمونیستی در آغاز سده ی بیستم هموار کرد و به این ترتیب، این اندیشه نیز با سرعت بسیار در جهان گسترش یافت. جنگهای جهانی اول و دوم گرچه علل و عوامل متعدد داشتند، اما علت اصلی وقوع آنها زیاده خواهی و تفکر مادی حاکم بر کشورهای استعماری بود که به طور عمده جنگ را در خارج خانه ی اروپایی شکل می دادند. پس از پایان جنگ جهانی دوم و سر برآوردن آمریکا به عنوان یک ابرقدرت مطرح در جامعه ی جهانی، اندیشه ی تشکیل سازمان ملل متحد به عنوان جایگزین جامعه ی ملل ارئه شد. در کنار شورای امنیت، مجمع عمومی و نهاد دبیر کلی که در جامعه ی ملل وجود داشت، دو شورای دیگر نیز در منشور سانفراسیسکو گنجانده شد که یکی شورای قیمومت و دیگری شورای اقتصادی و اجتماعی بود. ادعا بر آن بود که در تفکر امنیتی حاکم تا پیش از تشکیل سازمان ملل، در طراحی فرمولهای مربوط به تامین امنیت بین المللی، صرفا از روزنه ی مسائل نظامی نگریسته می شده است؛ در کنسرت اروپایی و در جامعه ی ملل اصولا ایده ی تامین امنیت یک ایده ی نظامی بوده است. در حالی که اگر جامع تر به مسائل جهانی نگریسته شود، جنبه های اقتصادی، اجتماعی و حقوقی آنها نیز به خوبی آشکار خواهد بود. از نخستین ابداعها و ابتکارهای عمده ی سازمان ملل متحد در راستای تحقق این ایده، صدور اعلامیه ی جهانی حقوق بشر در واپسین سالهای نیمه ی نخست سده ی بیستم بود. این اعلامیه که بیشتر کشورهای موجود در آن آنرا امضا کردند، حرکتی بنیادی برای شکل دادن به کنوانسیونها و قراردادهای حقوق بشری محسوب می شد. در این اعلامیه، نگرش اصلی و تاکید عمده بر حقوق مدنی و سیاسی بود که نسل اول حقوق بشر نامیده می شود. موءلفه های اصلی این اعلامیه مبتنی بر فلسفه ی سیاسی لیبرالیسم غربی است. در نیمه ی دوم سده ی بیستم، با گسترش جنگ سرد که پیامد گسترش کمونیسم در جهان بود، کشورهای غربی، با به راه انداختن حرکتهای اصلاح طلبانه و سرعت بخشیدن به تحقق دولت رفاه، کوشیدند چهره ی خشن نظام سرمایه داری را در زمینه های اقتصادی کمرنگ کنند. در همین راستا، در کنار دلایل و عوامل، نسل دوم حقوق بشر که معروف به حقوق اقتصادی و اجتماعی یا میثاقین سازمان ملل متحد بود، شکل گرفت و در آخرین سالهای سده ی بیستم حقوق محیط زیست به عنوان نسل سوم حقوق بشر یا حقوق جمعی بشر مطرح شد. نسل سوم حقوق بشر، شامل حق صلح، حق توسعه و نیز حق همبستگی است. این حقوق در کنفرانس صلح و حقوق بشر که در سال 1978در اسلو بر پا شد، مورد بحث بسیار قرار گرفت. نسل سوم حقوق بشر را حقوق همبستگی هم نامیدند. که به معنای توافق عناصر گوناگون جامعه در مورد اقداماتی است که برای تحقق حقوق نسل اول و دوم ضروری است. چنین ضرورتی ناشی از علایق و منافع جهانی است. پیوستگی حقوق بشر و حقوق جمعی، نکته ای است که حتی در مقاطعی مورد توجه مجامع غربی قرار گرفته است. پاراگراف هشتم بند الف از سند اول یا نهایی کنفرانس امنیت و همکاری در اروپا درباره ی حقوق برابر و حق اختیاری، راه را برای نزدیک شدن حقوق جدید به مرحله ی تدوین و شاید هم شناسایی عمومی هموار می کند. باید توجه داشت که رهیافت جدید در زمینه ی حقوق بشر، نشان از موضوعاتی دارد که به واقع در حال ظهورند، زیرا نیاز به آنها کاملا احسا می شود. جامعه ی بین المللی نیز در آستانه ی این آمادگی است که آنها را مورد شناسایی قرار دهد. برخی بر این باورند که گذشته از محیط زیست، گسترش صلح، میراث مشترک بشریت و ارتباطات و کمکهای بشر دوستانه نیز در حیطه ی نسل جدید حقوق بشر قرار می گیرد؛ اما در این میان محیط زیست قدیمی ترین موضوعی است که به عنوان یکی از موضوعات مرتبط با حقوق بشر مطرح شده است.
منابع:
«بازنگری مفهوم امنیت در روابط بین الملل» فصل نامه ی سیاست خارجی، سال چهاردهم، پاییز1379 رضا سیمبر
«روابط بین الملل» رضا سیمبر، انتشارات دانشگاه گیلان، 1380
محیط زیست سیاسی ـ مسعود فرامرزی ـ نشر خسرق ـ تهران1381
محیط زیست و نسلهای آینده ـ جلال دولتی

موضع روشنفکرانه - کمال حسو

در اين ديار پايه گذاري شده، تلاش هايي در مسير ايجاد دگرگوني و تحول در اين شرايط حساس، سياه و پر مخاطره به عمل آمده و گامهاي مؤثر و مفيدي برداشته شده و موج نويني از جانب روشن فکران خاص پديد آمده است. روشن فکران مردمي هيچ گاه گوش به فرمان نبوده و همواره در پي حقيقت و حقيقت

يابي بوده اند و در پناه قدرت مأوا گرفته اند. به همين دليل در پي تضادها نرفته و در برابر بيعدالتي ها سکوت اختيار نکرده اند. اين گروه از روشن فکران دليرانه و فعالانه همواره و بي توقف کار کرده و بر آن بوده اند که با همکاري و هم فکري ديگر روشن فکران به هدف بر پا نمودن نظامي منضبط و براي رسيدن به حقيقت و آفرينش تاريخ فعاليت کرده اند. اين روشن فکران همواره کاروان سالار حرکت جامعه از جهان واقعيت به سوي جهان حقيقت  بوده و به قصد به واقعيت در آوردن آرزوهاي مردم در کار و تلاش بوده اند. پديده هاي اين سيستم سه دسته اند:

اول روشن فکر به مفهوم خاص که شعار اساسي و اصلي برنامه و ساز و کار دروني سيستم را پايه گذاري مي کند. دوم، بدنه ي سيستم از افرادي پديد آمده که قادر به درک مسائل بوده و در لحظه هاي عادي سکوت اختيار کرده و فاقد موضع گيري مي باشند اما در زمان مقتضي همچون موتور محرکه جامعه عمل مي کنند. سوم، روشنفکران عمومي که خود به دو گروه تقصيم مي شوند: گروه نخست افرادي هستند که هماهنگ و همراه با سيستم در حرکت اند، ديدگاه و برداشت هايشان از مسائل در مدار سيستم قرار دارد، و در منطق تئوريک داراي موضعي پولادين و غير قابل تفسيراند، و در منطق پراکتيک به مرحله اي رسيده اند که هيچ نيرويي قادر نيست آنها را به زانو در بياورد.

بخش دوم از اين دسته در عرصه منطق تئوريک يا بخش اول همصدا هستند، اما در عرصه منطق پراکتيک کارکردهاي سيستم را مورد اتقاد قرار مي دهند و در برابر آن موضعي منتقدانه اتخاذ مي نمايند. همزمان با مسيرهاي معمولي پيش مي روند و هميشه در مواقع لزوم انتقادات خود را بيان مي کنند و با استفاده از ابزار در دسترس و در تلاش ايجاد ايجاد تغيير و تحول مي باشند. هسته دورني اين سيستم چنان توانمند است که گروه قدرت هرگز توانايي جدا شدن ـ انشعاب ـ نخواهند يافت مگر آنکه يک نيروي توانمند خارجي بتواند تعدادي از افراد اين گروه را در ....با خود همراهشان سازد.

پيداست که گروهي که بر جا مي مانند و تنها از امکانات مجاز و در دسترس براي القاي نظرياتشان بهره برداري مي کنند، هرگز در پي تشديد فشار بر سيستم نبوده و انتقاداتشان از انديشه هاي پاک و خردمندانه سر چشمه مي گيرد، هر چند امکان دارد که با تداوم اين انتقادات بخشي از گروه دوم نيز به شيوه هاي مقلدانه و توهم زا سيستم را به نقد بکشند که همين نقد بي مورد باعث بروز بحران مي گردد. هر چند انتقاد به جا و تقابل اصول فکري  زمينه اي خواهد بود براي رشد و شکوفايي و ارتقاي سيستم. واضح است که قصد مااز طرح اينگونه مباحث حکم صادر کردن ،پيش داوری ، تنها به  قاضی رفتن و محکوم کردن اين و آن نمی باشد. مسلماٌ اين موضوع دستاويزی نخواهد بود در دست افراد بي مسؤليت ودر ظاهر

 روشن فکر که از احساسات وئ عواطف برای بقاي خود بهره  برداري مي کنند و به دروغ احساسات مردم را جريحه دار مي نمايند. به جاي آنکه پيش آهنگ حرکت جامعه به جانب حقيقت باشند طوق بردگي به گردن مردم افکنده و آنها را به سوي نابودي سوق مي دهند.

در خاتمه بايد يادآور شوم که در گستره ي سياست هر تصميمي بر اساس هزينه و منفعت شکل مي گيرد . گرچه در ميان احزاب ايدئولوژيک، تنها يک روش براي نيل به هدف وجود دارد ـ حال با هر هزينه اي که باشدـ اما در يک سيستم منفعت طلب روش هاي متنوعي با هزينه هاي متفاوت به کار گرفته مي شود و ساختار سيستم مي تواند دستخوش تغير و تحول گردد. همچنانکه در حالت هاي بروز بحران قانون اساسي کشورهاي دموکراتيک را هم در بر مي گيرد و يک قانون موقت و غير عادي حاکم مي گردد. اما به اين شرط که به مانند يک رسم و عادت پايه هاي سيستم را دچار فروپاشي نکند. در اين ميان موضع گيري مسئولانه و مستند و منضبط تنها راه چاره عملي و عقلاني خروج از بحران مي باشد. در اين گونه مواقع حساس، يک خط باريک فاصله بين دروغ و صداقت را نمايان مي سازد. تاريخ و مردم با چشمان باز هرگونه انحراف و لغزشي را از هر طرف که باشد به خاطر مي سپارد، هر چند امکان لغزش روشن فکر به مراتب اندک است و هميشه در موقعيتي قرار مي گيرد که مردم اتظارش را مي کشند. آينده پرده ها را کنار مي زند و واقعيت ها بر ملا مي گردند.   

((پێهاتنی(اعترافات) دڵهه‌ژێنی كه‌سێك له‌وپه‌ڕی قافڵه‌ی وشه‌كانه‌وه‌))

                                               

((پێهاتنی(اعترافات) دڵهه‌ژێنی كه‌سێك له‌وپه‌ڕی قافڵه‌ی وشه‌كانه‌وه‌))

                                            ن: سه‌ییدعه‌لی ساڵحی


                                                           

                                                و: جه‌لال هانیسی




من ئه‌م نیشانه‌ ساكاره‌ ده‌زانم

ئه‌سته‌مه‌ كه‌ بێژم شاعێرم

بڕێك جار ئه‌ركی من

واژوی واژه‌كانه‌

ده‌مێك ساڵه‌ له‌ شه‌وقی هاوڕێیه‌تی تۆ

تا كازیوه‌ به‌ خه‌به‌ر ده‌بم

هه‌تا به‌رامه‌ی وشه‌كان و له‌نجه‌ی ته‌واوی پیته‌كان

بژنه‌وم

هه‌رجاره‌

هه‌رجاره‌ كه‌ دێنه‌ دیده‌نم

هه‌موو ژنن

وشه‌كان ژنن

پیته‌كان ژنن

نوسین و نوور و هیوا و ئه‌وین و

جیهان

ژنه‌

ژن پاكه‌

هه‌رجاره‌

هه‌رجاره‌ كه‌ دێنه‌ دیده‌نم

ده‌لێن دووباره‌ بۆت

ئاوازێكی ترمان له‌ ئه‌زه‌ڵه‌وه‌ هێناوه‌

ته‌نیا تۆ ئاماده‌ی خوڵقاندنی باران و ماچ به‌

ده‌ڵێن ئێمه‌

به‌ هۆی هۆگری به‌ مرۆڤایه‌تیه‌وه‌ هه‌ڵمان بژاردووی

منیش چه‌شنی واژه‌كان له‌كاتی شێعرا

هه‌وه‌س ئه‌كه‌م،كه‌یف ئه‌كه‌م،هه‌ڵده‌ستمه‌وه‌

هه‌ڵده‌ستمه‌وه‌ بۆخۆم سه‌ما ئه‌كه‌م

من له‌ عێشقه‌وه‌ فێر بو وم كه‌ ئازادم

ئازادم و ئیجازه‌م هه‌یه‌ له‌ ده‌ریا بدوێم

له‌ مانگ،له‌ خه‌ڵك بدوێم

له‌ ژن،له‌ ژیان قسه‌ بكه‌م

من ئه‌زانم

هیچ كازیوه‌یه‌ك چه‌شنی رووناكی واژه‌ نییه‌

من ئه‌م نیشانه‌ ساكاره‌

له‌ كازیوه‌ فێر بووم

ئه‌سته‌مه‌ خۆم بێژم زۆرشاعێرم،

به‌ڵام زۆرشاعێرم.

 

له‌ «خه‌ونه‌كانی ئیقلیمی باوه‌» كلیلێك-خوێندنه‌وه‌ی چیرۆكی «قه‌ڵای .. كلیل» نووسینی ناسر وه‌حیدی-ساڵ

له‌ «خه‌ونه‌كانی ئیقلیمی باوه‌» كلیلێك

خوێندنه‌وه‌ی چیرۆكی «قه‌ڵای .. كلیل» نووسینی ناسر وه‌حیدی

 

ساڵح سووزه‌نی

 


ره‌نگه‌ هه‌موو هه‌وڵی مرۆڤ له‌ درێژایی مێژووی پڕ له‌ شه‌ڕ و نه‌گبه‌ت و قات و قڕیی و حه‌سانه‌وه‌ و تێكهه‌ڵچوونێكی سه‌ر له‌ نوێ، گه‌ڕانێك بووبێ بۆ دیتنه‌وه‌ی كلیلێك كه‌ بتوانێ هه‌موو ده‌ركه‌ داخراوه‌كانی لێ ئاوه‌ڵا بكا و مرۆ بتوانێ پابنێته‌ جیهانی پڕ له‌ خۆشی و چێژی ئارمانج شاره‌كه‌یه‌وه‌ و هه‌موو ئه‌و هه‌وڵانه‌ش هیچ كه‌سی نه‌گه‌یاندبێته‌ ئه‌و یۆتۆپیایه‌ كه‌ مه‌به‌ستییه‌تی.. كه‌ وایه‌ ئه‌و جیهانه‌ پڕ له‌ گه‌شه‌ و نه‌شه‌ چیه‌ كه‌ مرۆڤ له‌ باتی سێوه‌كه‌ی به‌هه‌شت ده‌ست بۆ ئه‌ستێران ده‌با و مانگ‌ دائه‌به‌زێنێ؟ راستی تۆ بڵێی ئه‌و ته‌مه‌نه‌ كورته‌ی مرۆڤ به‌ رێژه‌ی ئه‌و هه‌موو ملوێن ساڵه‌ی ژیان چه‌ند گرینگه‌ بێ كه‌ ئه‌و هه‌موو پرسیاره‌ی لێ قوت كه‌یته‌وه‌ و به‌و هه‌موو شێوه‌یه‌ بینوێنی و له‌ هیچ كامیشی رازی نه‌بێ...

ادامه نوشته

قه‌ڵای . . . كلیل!-«گفتوگۆ كلیلێكه‌ هه‌موو ده‌ركه‌ داخراوه‌كان ده‌كاته‌وه‌»-ناسر وه‌حیدی

قه‌ڵای . . . كلیل!

«گفتوگۆ كلیلێكه‌ هه‌موو ده‌ركه‌ داخراوه‌كان ده‌كاته‌وه‌»

ناسر وه‌حیدی


 

ئه‌مه‌ نووسراوه‌ی سه‌ره‌تای یه‌كه‌م لاپه‌ڕه‌ی كتێبه‌كه‌ی بوو. ئه‌م كتێبه‌ كۆن و زه‌رد هه‌ڵگه‌ڕاوه‌، كه‌ وه‌ك خه‌زێنه‌یه‌كی به‌نرخ، وه‌ك نهێنییه‌ك، هه‌میشه‌ له‌ بن چاكه‌ته‌ ئه‌فسه‌رییه‌كه‌یدا شاردبوویه‌وه‌. ره‌نگه‌ خۆشی دڵنیا بووبێ، ته‌نیا مه‌رگ بتوانێ لێی جیا بكاته‌وه‌. پاش ئه‌وه‌ی له‌ كاره‌كه‌م بوومه‌وه‌، دڵنیا نیم، له‌وه‌ی یه‌كه‌م شت، كه‌ سه‌رنجی راكێشابم، ئه‌و به‌رزاییه‌ی لای چه‌پی سه‌رسینگی بووبێ،. وه‌ك مار، له‌ سه‌ر دڵی پاپۆكه‌ی خواردبۆوه‌. زووتریش وه‌خت و ناوه‌خت، به‌ پێی هه‌ل‌ومه‌رج هه‌ستم به‌ بوونی كردبوو. شتێك له‌ ژێره‌وه‌، چاكه‌ته‌ ئه‌فسه‌رییه‌كه‌ی هه‌ڵمساندبوو. به‌ڵام تا ئه‌م ده‌رفه‌ته‌، نه‌مزانی چییه‌؟ ئه‌گه‌رچی دڵنیام، لای ئه‌و له‌ هه‌موو شتی دونیا پیرۆزتر بوو. شتێك كه‌ به‌ ماوه‌ی هه‌موو ته‌مه‌نی، شه‌و و رۆژ له‌گه‌ڵ خۆی گێڕاویه‌تی. ته‌نیا ئیستێك چییه‌، له‌ خۆی دوور نه‌كردۆته‌وه‌.

ادامه نوشته

نالی و بیری كۆمه‌ ڵایه‌ تی◄ ئیبراهیم ئیسماعیل پوور

نالی و بیری كۆمه‌ ڵایه‌ تی

نالی له‌ شێوه‌ی په‌روه‌رده‌ و فێركردن ناڕازی بووه‌. زانیویه‌تی كه‌ ئه‌و شێوه‌ باوه‌ی په‌روه‌رده‌ و فێركردن ناتوانێ بۆ كۆمه‌ڵ سوودێكی به‌رچاوی هه‌بێ. هه‌ستی به‌وه‌ كردووه‌ كه‌ له‌ مه‌دره‌سه‌كاندا هه‌ستی مناڵان و فه‌قێكان خه‌وشدار ده‌كرێ و ئه‌وان له‌ به‌دیهێنه‌ری و نوێخوازی دوور ده‌خه‌نه‌وه‌. دیویه‌تی كه‌ به‌ هۆی شێوه‌ی نادروستی باس و لێكۆڵینه‌وه‌ خوێندكار تووشی دڕدۆنگی ده‌بێ و قوتابخانه‌ی وه‌ك حه‌پسخانه‌ دێته‌ پێش چاو.
ئیبراهیم ئیسماعیل پوور
ادامه نوشته

نالی "نڤیسار" ێک بۆ هه‌موو نه‌وه‌کان (به‌شی دوم)

نالی "نڤیسار" ێک بۆ هه‌موو نه‌وه‌کان (به‌شی دوم)
کاری میتۆلۆژی (ئوستووره‌) لێکدانه‌وه‌ و ته‌فسیری کردارێکه‌ له‌ سه‌رووی ده‌سه‌ڵاتی مرۆڤ و ته‌نانه‌ت سرووشتیشه‌وه‌، زۆرنه‌یان داستانگه‌لێکن له‌ باره‌ی خودایان و هێزی گه‌لێک سه‌رسووڕهێنه‌ر و کرداری زه‌ق و به‌رچاوی قاره‌مانان، له‌مڕووه‌ ئوستووره‌ له‌ گه‌ڵ گێڕانه‌وه‌ مه‌زهه‌بییاکان یه‌کده‌گرێته‌وه‌ و لایه‌نی " تقدس" ی هه‌بووه‌ هه‌ر بۆیه‌ وتوویانه‌ ئوستووره‌ مه‌زهه‌بێکه‌ که‌ ئیتر ئیمڕۆ باوه‌ڕمان پێی نه‌ماوه.
عه‌لی قاسمی
ادامه نوشته

نالی "نڤیسار" ێک بۆ هه‌موو نه‌وه‌کان-عه‌لی قاسمی - نه‌غه‌ده‌

نالی "نڤیسار" ێک بۆ هه‌موو نه‌وه‌کان (به‌شی یه‌که‌م)

 
نالی له‌ " صناعات ادبی" دا  نالی مامۆستایه‌کی خامه‌ ڕه‌نگین بووه‌ و به‌شی هه‌ره‌ زۆری ته‌نانه‌ت ده‌توانین بڵێین ته‌واوی تکنیکه‌ ئه‌ده‌بییه‌ کلاسیکییه‌کانی به‌ جوانترین شێوه‌ له‌ شێعره‌کانی دا گونجاندووه‌ و تاقی کردوونه‌ته‌وه‌ وه‌ک: ته‌زاد، ئیستعاره‌ به‌ جوانترین شێوه‌، ته‌ناسووب، کینایه‌، جیناس، ته‌شابووهی ئه‌تراف، ته‌ورییه‌، حوسنی ته‌علیل، له‌ف و نه‌شر به‌ هه‌موو جۆره‌کانییه‌وه
عه‌لی قاسمی
ادامه نوشته

بابمێنێ - کاوه حه سه ن پوور

نه‌متوانی له‌ جێژوانی فرمێسک و هه‌نیسکه‌کانت دا

په‌نجه‌یه‌ک گه‌زیزه‌ بکه‌م به‌‌ دیاری

ده‌ستم کورته‌

بمبووره‌

با بمێنێ

 هه‌ر کات چه‌ند وشه‌ی له‌ دایک نه‌بوو له‌ ساماڵێک دا تووشم هاتن

جوابی هه‌موو دڵه‌ڕاوکییه‌کانت هه‌ر به‌ که‌رامه‌تی شێعرێک ده‌ده‌مه‌وه‌

خۆت ده‌زانی له‌و ساته‌وه‌

به‌ بۆسه‌ی تاریکپه‌رستانی کۆڵان

مه‌یلی چه‌پکه‌ گه‌نم و خه‌نده‌کانت ناوه‌

 په‌نجه‌کانی منیش خامه‌ ناگرن.

ده‌زانی له‌و ساته‌وه‌ تووشی فه‌رامۆشی بووم و هیچ ناو و نیشانێک

له‌ کۆتر و کۆرپه‌ و کاکۆڵت له‌ یادم دا نه‌ماوه‌؟!

هیچ گرینگ نییه‌ ئه‌گه‌ر

زریان نه‌یتوانی حورمه‌تی ساباته‌که‌مان ڕابگرێ و

کزه‌بایه‌کی سارد له‌م دووڕێیانی

مه‌رگ و یاده‌ دا

بۆ چرکه‌یه‌ک به‌رۆکی ڕیبه‌ندانی لێ گرتین.

ده‌ پێم بڵێ بۆ؟!

هه‌رێمی ماچه‌کانمان هێنده‌ ناسکه‌

شه‌وپه‌رستان تاقه‌تی دیتنی خۆریان نییه‌

یان که‌روێشکه‌ی گه‌نم و باڵ لێدانی کۆتر  

نیسێیان لێ ده‌کا؟

ئه‌گه‌ر وایه‌

"ته‌شی باده‌ و برووسکه‌که‌ت له‌ ڕانی ئاسمان بخشێنه‌"

نامه‌های غربت شماره‌ 2- شعر از فریدون ارشدی و ترجمه‌ حسن اشعری - نقده‌

یک شعر از فریدون ارشدی و

ترجمه‌ از کردی: حسن اشعری

نامه های غربت (نامه شماره‌2)

اولین نامه به‌ دستت نرسیده‌

میدانم چشم به‌ راهی و

هر غروب رو به‌ آبیدر می نشینی

در کوچه‌های میزبان آفتاب.

زمان نامه‌ رسانی کبوتر نیست دیگر یسنا!

اگر نه‌ کبوتری می شناسم

زبان غریبان را می داند و

آشناست به‌ راز و رمز مرزها

بسان آن قمری که‌ شامگاه بر می نشست در حیاط ما و

روایت می کرد برای تو

افسانه‌ی سفر برف و تنهایی زمین را.

***

دلخوشیهایت دگرگونه‌ گشته‌اند

یا از برای تماشای ما

در آسمان ستاره‌ باران

بی خیال تهدیدهای مادرت مانده‌ای؟!

بزرگتر که‌ شدی

احساس می کنی غربت،

زهر بی رنگی است

هیچکس در میکده‌ها

طلب نمی کند جرعه‌ی خاطره‌ای

به‌ مزه‌ی عشق

مبادا برنجانی قلب باران را و

بیگانه‌ شوی با گنجشک سحرگاه.

زندگی فرصت به‌ کس نمی دهد

به‌ تماشا نشستن دگرباره‌ی بال گنجشک و

ماندن به‌ انتظار به‌ زیر نم نم باران را.

مواظب باش گل روی پیراهنت را

مبادا فرو ریزد به‌ چنگال پائیز نامرد.

نامه‌ای گر فرستی این غریب غریبستان را

نفرست به‌ نشانی پیشین و این دوست پریشان حال

دوستی بر می گزینم

همراز باران کو می داند زبان سختی ها و تنهایی را

همدمی باشد مهتاب شب انتظار را

***

یسنا

اینجا((بهار خنده‌ زده و ارغوان شکوفه‌ کرده‌ است))*

خنده‌های تو را ماند

هنگام که‌ احساس نمی کنی

زندگی فاجعه‌ایست بی در و پیکر.

خدا می دانست که‌ دنیا

اناریست غمین و دلتنگ

گل خنده‌های تو را آفرید.

مبادا در روی کسی بخندی

 که‌ غریبه‌ است به‌ اسرار عشق گنجشک و

بیگانه‌ به‌ راز وداع قمری با‌

حیاط صنوبرها

***

نامه‌ام به‌ دستت نمی رسد می دانم

نامه‌ای که‌ با خون دل می نویسم

اعتماد اما نمی توانم کرد به‌ آواز درناها    

که‌ می خوانند و می افشانند

حدیث بازگشت ییلاق نشینان را و

آوردن نامه‌ام را به‌ سوی تو.

دومین نامه‌ را در کوچه‌های میزبان آفتاب نوشتم،

شب پاورچین پاورچین فرا می رسد و

من بایدبه‌ انتظار بمانم

شبح یک خواب دیگر را

مواظب خودت باش.

27/8/87

ده‌قی نامه‌که‌ به‌ کوردی 

نامه‌کانی غوربه‌ت

 (نامه‌ی دووهه‌م)

نامه‌ی یه‌که‌م نه‌گه‌یشته ده‌ستت!

ده‌زانم چاوه‌ڕێیت و

ئێواران له کووچه‌ی خۆرنشین‌دا

به‌ره‌و ئاویه‌ر داده‌نیشی

 

سه‌رده‌می نامه ناردن به کۆتردا نه‌ماوه، یه‌سنا!

ئه‌گینا کۆترێ شک ده‌به‌م

زمانی غه‌ریبان ده‌زانێ و

شاره‌زای بڕینی سنووره،

وه‌ک ئه‌و قومرییه‌ی، ئێواران

ده‌هاته حه‌وشه‌که‌مان

ئه‌فسانه‌ی سه‌فه‌ری به‌فر و ته‌نیایی زه‌مینی

بۆ تۆ ده‌گێڕایه‌وه

***

نازانم دڵ خۆشیه‌کانت گۆڕدراون

یان بۆ دیتنی مانگ

له ئاسمانی پڕ ئه‌ستێره‌دا

هه‌ڕه‌شه‌ی دایکت پشتگوێ ده‌خه‌ی!

ده‌بێ نه‌ختێ گه‌وره‌تر بیت

تا بزانی غوربه‌ت

ژارێکی بێ‌ره‌نگه

که‌س له مه‌یخانه‌کاندا

داوای چاره‌کێ بیره‌وه‌ری

به مه‌زه‌ی عه‌شقه‌وه ناکات

 

نه‌که‌ی دڵی باران بشکێنی و

چۆله‌که‌ی به‌ر به‌یان نه‌ناسی

ژیان، مه‌جالی دووجار دیتنه‌وه‌ی

باڵی چۆله‌که و وه‌ستان له‌ژێر نه‌رمه باراندا

به که‌س نادات.

 

ئاگات له گوڵی سه‌ر کراسه‌که‌ت بێ، یه‌سنا

نه‌کا به چڕنووکی پاییزێکی نامه‌رد

هه‌ڵوه‌رن.

 

گه‌ر نامه‌ییه‌کت بۆ ئه‌م غه‌ریبی غه‌ریبستانه نارد

به‌و دۆسته سه‌ر لێشێواوه‌دا و

به ناو نیشانی پێشووم نه‌ینێری

ئه‌م جاره

دۆستێک هه‌ڵده‌بژێرم

هاوڕێی باران و

شاره‌زای هه‌ڵه‌مووت و ته‌نیایی و

تریفه‌ی چاوه‌ڕوانی بێت

***

لێره یه‌سنا!

هه‌نار گوڵی کردووه،

ده‌ڵێی پێکه‌نینی تۆیه

له‌و کاته‌دا که نازانی

ژیان چ کاره‌ساتێکی بێ‌سه‌ر و بنه٬    

خودا ده‌یزانی، جیهان هه‌نارێکه دڵته‌نگ

پێکه‌نینی تۆی خوڵقاند

نه‌که‌ی به‌ره‌و ڕووی که‌سێ پێبکه‌نی

نه‌زانێ چۆله‌که چه‌ن جار ئاشق ده‌بێ و

قومری له‌به‌ر چی حه‌وشه‌یه‌کی پڕ سنه‌وبه‌ر

به‌جێ دێڵێ!

***

ده‌زانم ئه‌م نامه‌یه‌ش ناگاته ده‌ستت.

گه‌رچی به‌ خوێنی دڵم ده‌ینووسم

به‌ڵام ناتوانم به قسه‌ی ئه‌و قوڵینگانه بڕوا بکه‌م

که ده‌ڵێن

کوێستانچی ده‌گه‌ڕێنه‌وه

نامه‌ی منت بۆ دێنن.

 

نامه‌ی دووه‌م له کوچه‌ی خۆرنشیندا نووسرا

شه‌و که‌م که‌م دادێ و

ده‌بێ خۆم بۆ مۆته‌که‌ی خه‌ونێکی‌تر ئاماده بکه‌م،

ئاگات له خۆت بێ!

 

فه‌ره‌یدوون ئه‌رشه‌دی

نامه‌های غربت شماره‌ 3-فریدون ارشدی ترجمه‌ از کردی: حسن اشعری

تقدیم به‌ همه‌ی دور افتاده‌گانی

 که‌ دل با وطن

خویش(کردستان) دارند.

فریدون ارشدی

ترجمه‌ از کردی: حسن اشعری

 

نامه‌های غربت      

نامه‌ی(3)

غم مخور یسنا

کاکل انتظارم را، بر نمی آشوبد فراق

پرده‌ را به‌ یک سو بزن و بنگر چگونه‌

یادگارهایم بر دیوارهای کاهگلی غروب ناپدید می شود

ترا که‌ ترک می گفتم

بر دیوار کاهگلی محله‌مان‌ نوشتم

کوچه‌ی خواب و ترانه‌ است کوچه‌ی ما

نمی دانم قلب اناری ترا اینک

نغمه‌ی کدامین آواز خوان سرخوش

                                   بر می افشاند

قلب من همچون انار آخر پاییز

ترک برمیدارد به‌ گریه‌های کودکی لجباز

تو یسنا،

مواظب روشنایی آفتاب و

دل تنگی های کوچه‌ باش

من می نشینم در سایه‌ سار این درخت پرتقال

تا بگویم رهگذران خسته‌ی دیار خواب را،

زنده‌گی، بوئیدن شمیم پرتقال تنهائیست.

در شبی بی مهتاب

بر در اگر زدند

زنهار، یسنا زنهار، مگشای در را

آنهایی که‌ پرپر می کنند پروانه‌ خواب هایت را

با خود ندارند نامه‌ی مرا

و نمی دانند

نامه‌های من به‌ نشانی سر پنجه‌های تو نوشته‌اند

یسنا، یسنا

مگر با نام تو باطل گردد طلسم این غربت

اگر نه‌ در باغچه‌های غربت گل بابونه‌ای نمی رویدو

گل آفتاب گردانی هم.

باغچه‌ی غربت رامشگه حسرت قمری و هق هق چشمه‌ساران است

جاده‌ی غربت در هیچ آبادی برف گرفته‌ای بی نصیب

لنگر نمی اندازد

مسافر غریب سجده‌ نمی برد قامت هیچ ریحانه‌ای را

تو بهتر میدانی

این قلب باران پرست پیش از آنکه‌ خیال ستاره‌ایش با خود برد

چندان نبود ویرانه‌ و آرام

اگر نه‌ گلکم

طاقت می آورد هجوم این سراب خشکیده‌ را

مبادا یسنا

مبادا گنجشک قلبت را به‌ دست غربت شیدای جاده‌ها دهی

قلب غریبان نیست آشنا به‌ عطر گل محمدی و نکهت پس از باران

الا به‌ وطن

وطن، یسنا، وطن ویرانه‌ کرده‌ دل غریبان را

در چایخانه‌ مه‌ گرفته‌ای به‌ من گفت شاعری غمگین

-         با کس مگوی از نام و نشانی ات -

در برهوت نماز باران و سیاه‌ سال پرستش گل

آنهایی که‌ به‌ دیدار تو، می آیند

غریبه‌ اند به‌ موسیقی و بیگانه‌ با میخک ها

نمی دانند از راز سرکوفتن عقاب سرکش به‌ صخره‌ها و

نمی دانند از راز بازناگشتن چابک سواران از کوههای سخت گذر

ترا که‌ ترک گفتم یسنا

می خواستم پهلوان قلب کوچک تو باشم

با آرامش خیال پرده‌ را به‌ یک سو بزنی و

به‌ تماشا بنشینی

مسافران شیدای تنهایی  چنار و افسون مهتاب شب را

آه یسنا... یسنا

ترس و تاریکی

درهم تنیده‌ است کوچه‌های شهر را

مبادا سراغ گیری از ستاره‌ها و

به‌ جستجو آیی آواز بال کبوتران را

مبادا بگویی با رهگذران سر مست سپیده‌ و باران

هر‌ قهرمانی عاشق ستاره‌ای رخشانی ست

تنگ غروب پس از آفتاب

همراه‌ نسیم سر مست گل محمدی های غربت

می کاویم بال کبوتران خسته‌ را

مگر واژه‌ای، نامه‌ای

شاید نشانی یا بیم از خنده‌های تو

آه یسنا،

شادی های ما بس می نمود قمری ها و لبخند های غروب

حیاط خانه‌مان را.

گرچه‌ خیال این ستاره‌ها

ویرانه‌ کرده‌ست خانه‌ی دل مارا

به‌ یاد داشته‌ باش یسنا

به‌ یاد داشته‌ باش یسنا... چون شب فرا رسید

بینداز پرده‌ را و

تن به‌ روءیای کسانی ده‌

اشارت ستاره‌ اش باخود برد

میدانم

تو نیز همچو من و این برف نازک و این درخت غمگین کاج

چشم به‌ راه‌ فاجعه‌ مانده‌ای

پیرمان می کند فاجعه‌ و به‌ چنگال مرگ می سپارد مارا

غبار فاجعه‌ بر نشسته‌ گلکم بر دیده‌های ما و

ما ندانستیم

جیک و جیک پرنده‌ها و بغبغوی کبوتران و بوی باران

مهربانتر از صفیر گلوله‌هاست و

دلنشین تر از گفتار سیاست مداری وراج

در بی مهتاب شبی بر در زدند اگر

زنهار، یسنا مگشای در را

آنهایی که‌ پر پر می کنند پروانه‌ خواب هایت  را

با خود ندارند نامه‌ی مرا و

نمی دانند تو در خیال خیل شیفتگان رنگی ناپیدا به‌ خواب رفته‌ای.

                                                        21/8/1387

ده قی نامه که به کوردی 

(نامه‌ی‌سێیه‌م)


خه‌م مه‌خۆ یه‌سنا
دووری کاکۆڵی چاوه‌وانیم تێک نادات
په‌رده‌که‌ لاده‌و بڕوانه‌ چۆن
یادگاره‌کانم له‌سه‌ر دیواره‌کانی ئێواره‌ پاک ده‌بنه‌وه‌

که‌ تۆم به‌جێ هێشت
له‌سه‌ر دیواری کاگڵی گه‌ڕه‌ک نووسیم
-کووچه‌ی ئیمه‌،کووچه‌ی خه‌ون‌و گۆرانییه‌-

نازانم ئێستا دڵه‌ هه‌نارییه‌که‌ت
به‌ده‌نگی کام گۆرانیبێژی سه‌رخۆش ده‌گوشرێ

دڵی من،وه‌ک هه‌ناری ئاخری پاییز
به‌ گریانی منداڵێکی لاسار شه‌ق ده‌بات

تۆ یه‌سنا،
ئاگات له‌ ڕووناکیی زه‌رده‌په‌ڕو
دڵته‌نگیی دیواره‌کانی کۆڵان بێ

منیش به‌دیار ئه‌م دارپڕته‌قاڵه‌‌وه‌ داده‌نیشم
تابه‌ڕێبواره‌ماندووه‌کانی دیاری خه‌ون بڵێم
ژیان،هه‌ڵمژینی به‌رامه‌ی پرته‌قاڵێکی ته‌نیایه‌

گه‌ر شه‌وێکی بێ مانگه‌شه‌و
له‌ده‌رگایان‌دا
ئامانه‌یه‌سنا،ئامانه‌ده‌رگا نه‌که‌یته‌وه‌
ئه‌وانه‌ی په‌پووله‌ی خه‌ونت هه‌ڵده‌وه‌رێنن
نامه‌ی‌منیان پێ نییه‌و ناشزانن
نامه‌کانی من،به‌ناونیشانی سه‌رپه‌نجه‌کانی تۆ نووسراون

یه‌سنا..یه‌سنا
مه‌گه‌ر به‌ناوی تۆوه‌ تلیسمی ئه‌م غو‌ربه‌ته‌ به‌تاڵ بکرێته‌وه‌
ئه‌گینا باخچه‌ی غوربه‌ت،نه‌به‌یبوونی لێ ده‌ڕوێ،نه‌گوڵه‌به‌ڕۆژه‌
باخچه‌ی غوربه‌ت پڕله‌ حه‌سره‌تی قومری و پڕله‌هه‌نسکی کانییه
‌جاده‌ی غوربه‌ت..له‌هیچ گوندێکی به‌فرلێدراوی ته‌ریکدا له‌نگه‌ر
 ناگرێ

ڕێبواری غوربه‌ت،بۆبه‌ژنی هیچ ڕێحانه‌یه‌ک سوژده‌ نابات

خۆت باشتر ده‌زا‌نی یه‌سنا
ئه‌م دڵه‌ باران په‌ره‌سته‌...پێش ئه‌وه‌ی خه‌یاڵی ئه‌ستێره‌یه‌ک بیبات
ئه‌وه‌نده‌ کاول و ئه‌وه‌نده‌ش بێ ئارام نه‌بوو
ئه‌گینا گوڵه‌که‌م
به‌رگه‌ی زریانی ئه‌م وشکه‌ سه‌رابه‌ی ده‌گرت

نه‌که‌ی یه‌سنا
نه‌که‌ی مه‌لیچکی دڵه‌که‌ت...به‌غه‌ریبی شه‌یدای جاده‌کان بسپێری
دڵی غه‌ریبان جگه‌ نیشتمان..نه‌گوڵه‌باخ ده‌ناسێ‌و
نه‌به‌رامه‌ی پاش‌ باران
نیشتمان یه‌سنا..نیشتمان دڵی هه‌موو غه‌ریبانی کاول کردووه‌.

شاعیرێکی غه‌مگین له‌ چایخانه‌ی ته‌م گرتوو دا پێی وتم
-ناونیشانی خۆت به‌که‌س مه‌ڵێ-
له‌قاقڕی نوێژی باران و سیاساڵی په‌ره‌ستنی گۆڵدا
ئه‌وانه‌ی دێنه‌دیدارت
نه‌مۆسیقا ده‌ناسن،نه‌سێبه‌ری دار مێخه‌کیان خۆش ده‌وێ
ئه‌وانه‌ نازانن،هه‌ڵۆی عاسێ
له‌به‌ر چی خۆی به‌زناردا ده‌دا‌و
ناشزانن شۆڕه‌سواران بۆچی
له‌هه‌ڵه‌مووتی هه‌زاربه‌هه‌زاره‌وه‌ ناگه‌ڕێنه‌وه‌

که‌تۆم به‌جێ هێشت یه‌سنا
ویستم پاڵه‌وانی دڵه‌ بچکۆله‌که‌ت بم
تابه‌ئاسوده‌یی په‌رده‌که‌ لادیت‌و
ڕیبوارانی ئاشقی ته‌نیایی چنارو ئه‌فسوونی مانگه‌شه‌و ببینی

ئاخ یه‌سنا..یه‌سنا
ترس و تاریکی
هه‌موو کوڵانه‌کانی شاری قۆرخ کردووه
نه‌که‌ی شه‌وانه‌،شوێن پێی ئه‌ستێره‌ هه‌ڵبگری‌و
بۆ ده‌نگی باڵی کۆتر بگه‌ڕێی

نه‌که‌ی به‌ڕێبوارانی مه‌ستی سپێده‌و باران بڵێی
-هه‌ر قاره‌مانێ،گیرۆده‌ی ئه‌ستێره‌یه‌کی گه‌شه‌-

هه‌موو ئێواره‌یه‌ک، پاش‌زه‌رده‌په‌ڕ
له‌گه‌ڵ سروه‌یه‌کی مه‌ستی گۆله‌باخه‌کانی غوربه‌تا‌
ژیر باڵی چی کۆتری ماندووه‌ ده‌یپشکنین
به‌شکوو،وشه‌یه‌ک،نامه‌یه‌ک
به‌شکوو بزه‌یه‌کی تۆی له‌گه‌ڵدا بێ

ئاخ یه‌سنا
شادیه‌کانمان،به‌شی هه‌موو قومری و خه‌نده‌ی ئێوارانی
حه‌وشه‌که‌مانی ده‌کرد
که‌چی خه‌یاڵی ئه‌م ئه‌ستێره‌یه‌
ماڵ و دڵی کاول کردین

له‌ بیرت بێ یه‌‌سنا
له‌ بیرت بێ... شه‌وانه‌په‌رده‌که‌ دابده‌و
خۆت به‌خه‌یاڵی ئه‌و که‌سانه‌ بسپێره‌
که‌ چاو بڕکێی ئه‌ستێره‌ بردیانی

ده‌زانم
تۆش وه‌کو من و ئه‌م به‌فره‌ ته‌نکه‌و ئه‌م دارکاژه‌ خه‌مگینه‌
چاوه‌ڕێ کاره‌ساتێکی
کاره‌سات پیرمان ده‌کاو
کاره‌سات ده‌مانمرێنێ

ته‌پ‌و تۆزی کاره‌سات گۆڵه‌که‌م،به‌رچاومانی ته‌نی و
نه‌مانزانی
جریوه‌ی مه‌ل و گمه‌ی کۆترو بۆنی باران
گرینگتره‌ له‌ ته‌قه‌ی تفه‌نگ‌و جوانتره‌ له‌ وتاری
سیاسه‌تمه‌دارێکی
سه‌رقاڵ.

گه‌ر شه‌وێکی بێ مانگه‌شه‌و
ده‌رگای ماڵیان کوتا...ئامانه‌ یه‌سنا،ده‌رگا نه‌که‌یته‌وه‌

ئه‌وانه‌ی په‌پووله‌ی خه‌ونت هه‌ڵده‌وه‌رێنن
نامه‌ی منیان پێ نییه‌و ناشزانن
تۆ به‌خه‌یاڵی ئه‌و که‌سانه‌وه‌ نووستووی
که‌شه‌یدای ڕه‌نگێکی نادیارن.


فه‌ره‌یدوون ئه‌رشه‌دی 

 

شعر معاصر کردی - چوار هه‌نگاوی پشوو درێژ به‌ره‌و رووناکی -عه‌لی قاسمی

چوار هه‌نگاوی پشوو درێژ به‌ره‌و رووناکی                                        

به‌ سپایی هه‌نگاوی هه‌ڵدێنا

ده‌تگووت کۆی فرشته‌کان له‌ به‌ر پێی دا کڕنۆش ده‌به‌ن

که‌چی ته‌نیا کۆترێ بوو

مه‌به‌ستی فڕین بوو بۆ به‌رزایی

زامی کۆڵێک وشه‌ی لا بوو.

ده‌یوت:

         (چۆن ده‌توانم لێوی خونچه‌ گوڵان بپشکوێنم

          نه‌کا رۆژێ له‌ کازیوه‌ی به‌ره‌به‌یان دا ڕێگه‌م پێ نه‌ده‌ن

          نه‌کا رۆژێ زریانی دڕ ببێ به‌ خۆره‌ی گیانم و گیانتان

          من ئه‌وینم نا ... له‌ که‌ڕه‌ نیسێ هه‌ڵێم و

          له‌ به‌ر پێی سه‌له‌فیانی سیمان له‌ سه‌ر دا کڕنۆش به‌رم)

ئه‌م وشانه‌ی تێیاندا توابۆوه‌ یه‌ک یه‌ک بوون به‌ ئاوار

(من که‌ عومرێک به‌ شوێن کاروانی رێگه‌ی سووری باوه‌ڕمدا وه‌یلان بوومه‌ و

نه‌رم و نیان هه‌موو که‌لێن و قوژبنه‌کانی رۆژهه‌ڵات و رۆژئاوام پێواوه‌

عاشق وه‌ک مه‌جنوون

سادق و گرج و گۆڵ له‌م رێگه‌دا...)

چرکه‌یه‌ک هه‌نگاوه‌کانی به‌ جێ مان

بوو بو کۆتره‌ باریکه‌ی تێک هه‌ڵگلاو

بوو بو شتڵ و نه‌مامی بێ ئاو که‌ گه‌ڵاکانی هه‌ڵده‌وه‌رن

تێکه‌ڵ له‌ گه‌ڵ ده‌ریای فریوی شاقه‌ل درێژان

هاڤاڵانی فرچکیان به‌ شوێن هه‌نگاوه‌کانی گرتبوو

دیسان کانی بوو به‌ رووبار و

رووبار بوو به‌ کانی.

                      ***

به‌ڵێ ئه‌و ده‌مێکه‌ گوڵزارێکی بێ کۆتایی یه‌

رووبارێکی له‌ بن نه‌هاتوو

کۆلکه‌ زێڕینه‌ی هه‌موو وه‌رزه‌کانی ساڵ و

نا ... نا با وردتر بڵێم

خه‌ڵکی گوندێک

شارێک

وڵاتێک

به‌ شوێن هه‌نگاوه‌کانی زه‌ین و بیری دا راده‌کێشێ

ئه‌رێ خۆ وتبووی:

                    وه‌جاخ کوێر نیم

                   هه‌ر بۆیه‌ چرای بیری فووی پێدا نه‌کرا

*سادقێک* سادقانه‌ له‌ جێی چرا

ئه‌ستێره‌ و مانگ و هه‌تاوی به‌ دووی خوێدا ره‌کێش کردوو

بوو به‌ گڵۆپی تاریکستان و

ئه‌ستێره‌ و مانگی داگیرساند

لێو به‌ بزه‌ پڕ له‌ نووری دیده‌کانی

ئاڵای هه‌رمانی هه‌ڵدا و

ئێستاش

ئه‌ستێره‌ی وانه‌کانی

له‌ به‌رزترین لووتکه‌کاندا ده‌دره‌وشێنه‌وه‌

باوه‌ڕ بکه‌ن... باوه‌ڕ

                  خۆیان  ده‌ڵێن:

                                 گه‌ر بگه‌ڕێینه‌وه‌ سه‌رده‌می گڕ و گاڵیش

                                 ده‌بینه‌وه‌ رێبواری رێی رووناکی و

                                 چوارده‌ستکی تاریکستان ده‌نێژین

                                 ئاخر چوار پارچه‌ی له‌شمان

                                 عاشقی رووناکین و

                             بێزار له‌ تاریکی

                                    وه‌ک

                                                من

                                                            تۆ

                                                                                                                                                                                                                                    ئه‌و و

                                                                                    ئه‌وانی تریش... .

 

                                               

هویت و جهانی شدن--دیاکو مرادی – نقده

 دیاکو مرادی نقده

هویت و جهانی شدن

پیش گفتار :

ورقی فرض کن یک روی در تو ، یک روی در یار ، یا در هر که هست ، آن روی که سوی تو بود خواندی ، آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن.( مقالات شنس تبریزی تصحیح م.ع.موحد تهران 1369 دفتر دوم ص 128 )

واژه های کلیدی و تعاریف واژگان :

جهانی شدن :

« جهانی شدن عبارت است از فرآیند فشردگی فزاینده زمان و فضا که به واسطه آن مردم دنیا کم و بیش به صورتی نسبتا" آگاهانه در جامعه جهانی واحد ادغام می شوند.» به بیان دیگر جهانی شدن معطوف به فرآیندی است که در جریان آن فرد و جامعه در گستره ای جهانی با یکدیگر پیوند می خورند. ( زریبار«فصل نامه - مجموعه مقالات» ویسی صلاح جهانی شدن و معماری ص 166)

هویت :

به لحاظ لغوی واژه هویت « Indentiy » از واژه « Identitas »مشتق شده و به دو معنای ظاهرا" متناقض به کار می رود : 1) همسانی و یکنواختی مطلق . 2) تمایز که در برگیرنده ی ثبات یا تداوم در طول زمان است.

روانشناسان اجتماعی و جامعه شناسان بر این واقعیت تاکید می کنند که احساس هویت به واسطه دیالکتیک میان فرد و جامعه شکل می گیرد. که بستر شکل گیری آن زندگی جمعی است. ( گل محمدی احمد 1381 جهانی شدن فرهنگ ، هویت ، نشر نی ، چاپ اول تهران)

گروه اقلیت : ( Minority Group )

گروه اقلیت از دید گیدنز «اعضاء آن توسط اکثریت جمعیت در یک جامعه مورد تبعیض واقع می شوند. اعضای گروه های اقلیت دارای حس همبستگی گروهی نیرومند هستند تا اندازه ای از تجربه ی جمعی محرومیت ناشی می شود.( گیدنز آنتونی -1376- ص 292 ترجمه منوچهر صبوری تهران نشر نی )

در فرهنگ علوم اجتماعی اقلیت چنین تعریف می شود : « اقلیت ها به آن زیر گروه های درون یک فرهنگ اطلاق می شود که از گروه مسلط صاحب قدرت به واسطه و اختلاف در کیفیت جسمانی ، زبان ، رسوم یا الگوهای فرهنگی قابل تشخیص باشند، چنین زیر گروه هایی ذاتا" متفاوت از گروه مسلط صاحب قدرت به شمار می آیند یا خود را به شمار می آورند.» ( گولد و کولب 1376 ص 88 ویرایش محمدزاهد مازندرانی تهران نشر مازیار)

تبعیض : ( Discrimination )

«تبعیض به رفتارواقعی اطلاق می شود که اعضای یک گروه را از فرصت هایی که در برابر دیگران گشوده است محروم سازد.» ( گیدنز آنتونی -1376- ص 293 ترجمه منوچهر صبوری تهران نشر نی )

یکی از تعاریف که در علوم اجتماعی به شیوه ی بی طرفانه مطرح است این است ( تبعیض متضمن هر گونه رفتاری است که به دلائل و موجباتی از نوع طبیعی یا اجتماعی مبتنی باشد ، دلائل و موجباتی که نه با استعدادها یا شایستگی های فردی ارتباط دارد و نه با رفتار مشخص خود فرد.)

مدرنیته و هویت

مدرن واژه ایی است که در قرن هفدهم پا به عرصه منازعات روشنفکری اروپای غربی می گذارد. که وجه لغوی آن معادل جاری یا رایج ، متداول ، مرسوم یا چیزی که دارای خاستگاه و منشاء اخیر و معاصر می باشد ، و زمینه ظهور و شهرت روز افزون آن بیانگر معانی فراتر از معنای صرف فنی آن است ، به تازگی خلق شدن ، ابداع جدید و ...

به گونه ای که فکر هر گونه اقتدار و اعتبار برای گذشته قائل نیست. آماده ی حمایت و پشتیبانی از قلمروهای ذهنی و عینی جدیدی بود که هیچ کس حتی آن قلمروها را در مخیله خو راه نداده است و با سرعت سرسام آورش برتریت «تازگی» ، « ابداع » و «نو آوری» را برکرسی می نشاند و تداوم می بخشد وبدین سان کشف کرد نامحدودی ، توتنمندی استعداد و نیروی خلاقه و عقل بشری را.

امیل دورکیم «1917 1858 » جامعه شناس فرانسوی ، مدرنیته را چنین معنا می کند : «مدرنیته عبارت است از ، حرکت از همبستگی مکانیکی یا ماشین وار ، به همبستگی ارگانیک یا اندام وار که پیامد تقسیم کار فزاینده ای است ، که در واقع کلید جامعه شناختی مدرن بشمار می رود.»

از دید فردیناند تونیس ( 1936 1855 ) جامعه شناس آلمانی ، مدرنیسم به مثابه حرکت از پیوندهای بین شخصی موجود در جماعت به سمت تفرد یا فردیت ناپیدا و گمنام جامعه تلقی می گردد.

زیگموند باومن به نقل از گئورک زیمل عنوان می کند ، ویژگی بارز تجربه مدرن فقدان هماهنگی و ارتباط بین تمدن به مثابه ی محصول فرهنگی جمعی و ویژگی بارز دستاوردهای فرهنگی است که افراد قادر به تلفیق و ترکیب آنها با هم و استفاده از آنها به عنوان مصالح ساختمانی در بنای «هویت » خود هستند. مجموع کلی محصولات فرهنگی به مراتب فراتر و گسترده تر از ظرفیت جذب افراد است.( نوذری حسینعلی : مدرنیته و پست مدرنیسم و سیاست ، فرهنگ و نظریه های اجتماعی- مجموعه مقالات ، انتشارات نقش جهان ، چاپ دوم 1380 ، صص67و66 )

و بدین طریق یکی از محصولات فرهنگی عرضه شده از مدرنیته «هویت» می باشد که به تعبیری هویت نوعی نگاه است به خویشتن خویش که همانجا که «فرد»مطرح میشود «هویت» آغاز می گردد.

پدیده هویت و هویت خواهی که ماحصل دوران مدرنیتهو شکل گیری و رشد فردی در جامعه است برای بروز شرایطی را مطلبد که یکی از این شرایط ها، شرایط بیرونی می باشد و دیگری شرایط درونی.

شرایط بیرونی که متاثر از ثبات ، شکلی یا اشکالی از ارتباط متقابل اجتماعی در عرصه عظیم و گسترده ی پهناور جهان است. و شرایط درونی وام گرفته از شخصی ترین و خصوصی ترین ویژگیهای هستی یا حیات روزمره ی ماست.

بدین سان نمی توان گفت هویت یک فرد بدون شرایط بیرونی و محیطی شکل میگیرد و یا بلعکس. بلکه هر دو عامل مکمل شکل گیری هویت فردی می باشند.

خسرو خاور می گوید : «وقتی هویتی می خواهد شکل بگیرد تجربه های شخصی باید با چهار عنصر درونی درگیر شوند.

1-                                                               درگیری تجربه های شخصی با « من »

2-                                                                درگیری تجربه های شخصی با « ما »

3-                                                               درگیری تجربه های شخصی با « تو »

4-                                                               درگیری تجربه های شخصی با « شما»

در اینجا «ما» دو وجه دارد ، یک وجه سنتی و اقلیتی که آن «ما»ی گروه اقلیتی یا قومی است، - خاطره قومی ، تجربه هایی که در تعامل با قوم و گروه اقلیت خود دارد-. دیگری «ما»ی ملی و جهانی ، - که کاراکتر خوش استیل صحنه و عرصه جهانی است-.

«ما»ی اقلیت و قومی و سنتی :

سنت خود بیانگر شکل هایی از مراسم و آیین ها و رفتارهای تشریفاتی است که در واقع هسته سنت می باشد. و با علم فهم عقلانی دنیا ، یا دموکراسی تناقض دارد. شرکت در سنت «ما» ما را درگیر این پرسش شناختی نمی کند،آیا چه انجام می دهیم ؟ فلسفه انجام آن چیست ؟ آیا در دنیای علمی معتبر است ؟

همچنین سنت تا حد زیادی جمعی و اجتماعی است و با ارتباط بین آیین های تکراری و باز انجام تشریفات و انجام دادن جمعی آنها صورت می پذیرد، و «فرد» مفهوم و معنایش را از دست می دهد. «ما»ی سنتی «متخصص» نیست بلکه تنها نقش نگهبان را دارد و رازداران اطلاعاتی هستند که عوام فاقد آنند و از مسببین بنیادگرایی اند.

اصلیترین «م»ی جهانی «انسانیت» است. این ویژگی مشترک «ما» را وادار به تغییر میکند. وقتی از دید یک انسان غربی به پدیده ی جهانی شدن و مسئله «هویت ملی و جهانی » در این فضا بنگریم ، به دلیل تعریف و منفعت او در سطح جهانی و تامین آن در این سطح، مرزها برای او نامرئی و غیر ملموس می شود و خود را « خود»ی جهانی ، ملی ، فرهنگی ، اقتصادی می بیند که این «ما»ی جهانی شدن عمقی و پیش رونده در سطحی گسترده است و اما وقتی انساناین حوزه کسب منفعت و بقاء وجودی خود را به عنوان «انسان» در متفاوت بودن بداند و نوعی تبعیض را در خود حس کند کاملا" دفاعی تغییر به «ما»ی اقلیتی را بر خواهد گزیدو این تمایز به مثابه ی جزء تفکیک ناپذیر هویت نیازمند وجود مرزهای پایدار و کم و بیش نفوذ ناپذیر است.

«من» :

بخش «من»کشمکش و درگیری خودش با خودش است. آن «من»ی است که دائم از خود سؤال میکند آیا من وارد بازی بشوم یا اینکه به درون خودم و انزوای خودم پناه ببرم؟ ... این «من» من یک آدم منزوی و گوشه گیر و فارغ از تمام وابستگیهای قومی ، فامیلی ، ملی ،جهانی و ... است. و تنها به منافع خود می اندیشد و این زمان است که دیکتاتوری و انحصارطلبی بروز می کند.

«تو»:

بخشی از «خود» است که یک فرد دیگر ، یک همسر ، یک همسفر و همراه را در کنار خود می پذیرد.

«شما» رکن و پایه ی قدسی است ، «شما» آن ابزار و راهی است که «من» انتخاب می کنم تا بر اساس آن به «ما» ی بیرونی بپیوندم تا بر پایه ی آن به اعتبار و قدرت برسم و فریاد برآرم «من هستم »  ، « می اندیشم ، می اندیشم پس هستم » (دکارت) . در واقع شیوه و عملی اس که «من» به خاطر آن حاضرم خیلی از چیزهایم را فدا کنم تا جامعه ، همیتم ، حقم ، بودنم را باور کنند.

کلام آخر

اگر کسی تنها جامعه ملی و افراد هم وطن را بپذیرد او یک آدم ملی گرا است ، اگر فراتر از مرزها همه انسانها را بپذیرد وی آدمیست کاملا" جهانی. ولی اگر فقط «ما»ی هم زبانش را پذیرفت او آدمی قوم گرا است.

ملی گرا بودن یا جهانی یا قوم گرا بودن تابع شرایط بیرونی فرد است.

زمانی که دایره ی بیرونی و محیطی برای فرد تنگ و بسته باشد و با اختناق و خفقان روبرو شود به هویت قومی خود پناه می برد و زیر تاپوی قومی زانو بغل می کند و در چنین شرایطی پارادوکسها و تضادهای فردی و جمعی ظهور می کنند و برهمین اساس با وجود چنین تناقضاتی ، هویت های متفاوت قومی شکل می گیرد.

اگر فرد در شرایطی بسته زندگی کند و به او اجازه مشارکت و تولید گفتمان در جامعه ملی داده نشود و فرد احساس کند که نمی تواند در «ما»ی ملی حضور داشته باشد. در اینصورت فضا برای مطرح شدن هویت قومی و اقلیتی مهیا می شود و تبعیضها و نابرابریها برجسته می گردند و سؤالاتی اساسی را مطرح میکند. نظیر :

من چه کسی هستم ؟ باید شغل داشته باشم ، می بیند راه شغلی بسته است؟ چون تبعیض وجود دارد، و رابطه بر ضوابط و تخصص مقدم است. این آیین مذهبی را دارم ، ولی آیینی دیگر بر جامعه غالب است. می خواهد بگوید من می نویسم ، با این زبان راحتتر می توانم خودم را بیان کنم ، اما باز راه برایش بسته است. زمانی می خواهد کیستی خود را تعریف کندو خودش را اظهار نماید ، لیکن شرایط اجتماعی به گونه ای مانع خواهد شد.

... و اما

« ... هر نسلی از بشر و هر انسان زنده ، ادعای حقی دارد که شاید سبب نبودن هر گونه وسیله برای خوشبخت کردن دیگران از طریق نهادها ، بیش از آن که حق خوشبخت شدن باشد ، حق بدبخت نشدن است ... » ( پوپر جامعه باز و دشمنانش صص 354 356 )

کارگاه داستان - انجمن ادبی باران.کاوه حسن پور - حسن اشعری - دیاکو مرادیکارطاي ضيرؤک ـ کؤأي ئةدةبي با

کارطاي ضيرؤک ـ کؤأي ئةدةبي باران

کاوةحةسةن ثوور ـ ضيرؤک

حةسةن ئةشعةري ـ وةرطصأان

دياکؤ مرادي ـ أةخنة

 

 

ضيمةن و زيندان                                    کاوة حةسةن ثوور

 

ـ ئةمن لة أؤذصکي طةرمي هاويني دا ضيمةنم ديتبوو، لة شةقامي بةر ماپة خؤيان شؤأببؤوة و کيف لة شاني أاست و دةستي ضةثةي بة أاوةشاندن تيذ تصثةأيبوو. کةوشة ثانيية بپيندةکاني تازة کأيبوون و هصشتا عادةتي بة أؤينيان نةطرتبوو. سةرةأاي مانتؤ طووشاد و درصذةکةي کة بة بص خواستي خؤي و بة سةليقةيُ باوکي هةپيطرتبوو ديسان بزةي بةختةوةري لة سةر لصوةکاني هةپنيشتبوو.

ـ ضيمةن هةر ئةو أؤذة  کة لة کؤپاني وةنةوشة هاپابوو، هةذاري ديتبوو، سةري بةردابؤوة و تةماشاي ثصش خؤي کردبوو. هةذار ثصي طوتبوو:«کيذة باپا بةرزة زوپف شؤأةکة، ئةي طةردنت ميناي بص طةرد و ئةي ثةنجةکانت سصحري ثصنووسي دپداري...» ضيمةن سةري هةپصنابوو و بة مؤأةوة ضاوةکاني لة هةذار بأيبوو، ثصي وابوو هةذار شؤخي ثصدةکا لة دپي خؤيدا دةيطووت:«خؤ باپام بةرز نيية، نة طةردنم ميناي بص طةردة و نة ئةو ثةنجة أةشة ضکؤلانةشم بؤ سصحري ثصنووسي دپداري دةبن؟»بةپام کاتص بة وردي برووسکةي ضاوي هةذاري ديتبوو، أاستي و درووستي لة أووخساري دا بةدي کردبوو. ئةو جار ثصي وابوو مرؤظ ئةطةر عاشق بوو کصوصکي لص دةبصتة سةت کصو کةوابوو هةر بة ثصي ئةو فةلسةفةية باپاي کورتم بةرز بؤتةوة و طةردنم...

ـ حةقمة بپصم ئةوين ئةرکصکي ثيرؤزة و لة سةر شاني هةموو مرؤظصک نيية. ضةند زؤر بوون ئةو کةسانةي سةريان سثي بوو کةضي هصشتا لصويان بة لصوي کةسةوة نةنا، زةردة خةنة و طوومان و دوو دپي قةت دةرکةي لصنةکردنةوة، هةتاويان نةناسي، لة ضةوتي تاريکي دا بص ئاوات و بص دپدار و بص ئةستصرة سةريان نا سةر سةرين و زؤر زوو خةويان بة ضاو داهات. ض زؤر بوون ئةو ذنانةي بة ناوي دين وئيمانةوة عةشقيان لة مناپداني ئاواتيان دا خنکاند و هةناسةيان لص بأي و دپي ثأ لة تاسةيان کأومات لة ترس و تاوان دا لة لصدان کةوت و لة ذصر خاکدا فةوتان.

ـ کةس نيية ضاو لة ضاوي ضيمةن بکا و ثصي بپص بؤ وا لةو کوأة بةستة زمانة دةکةي؟ بة خؤت و بة دوو بست باپاوة، بة دوو ضاوي أيثؤقاوي و ثصستصکي أةش وةک قيلةتاو نةکا خؤت ثص شتصک بص؟ ئةطةر دين و ئيمانت هةية بضؤ سةر شةقام و بة قرضة قرضي طةرماي نيوةأؤضاو لةو بةستةزمانة بکة بزانة ضؤن بة هصپي سثي نصوةأاستي شةقام دا دةأوا و جغارة لة سةر جغارة دايدةطيرسصنص. کاتص مذإ لة جغارةکة دةدا کوني لووتي بة يةکةوة دةنووسصن، دةلاقةي ضاوي وةها ضکؤلة دةبنةوة دةپصي ئةلحان نا ئةلحان کوصر ببص و ئاطري جغارةکة تةشةنة بکا و ببصتة طأکان و نصوان قامکةکاني بسووتصنص!.

 ـ ذيان بؤ من طةپارصزانصکي زةردة، تازة هيض بةهارصک لة من سةوز داناية ضيمةن طيان بةرطةي دووري تؤ ناطرم. هةموو ئصواران لة طؤأةثاني شار لاي مناپةضپمنة ضاو طةشةکة فاپصک بة باپندةکاني نصو قةفةس دةطرمةوة، ئةوان هةموو جارص ثصم دةپصن:«خةبةرصکي خؤشت بؤ دص، ضاوةأواني کةسصک دةکةي کة بةم زوانة بة ديداري شاد دةبي.» ماندوو بووم هصندي بة شةقام و کؤپانةکاني شار دا هةپطةأصم، ئةو شةقامانةي بؤني تؤيان لصدص کاتص بة نصويان دا دةأؤم سةرم بةردةدةمةوة «ئاخؤ بپصي ضيمةن بة قاضة ضکؤلةکاني ضةند جار ثصي لةو موزائيکانة نابص.» لة بيرتة ضيمةن ضةند جار قفپي دووکانةکاني شارمان بذارد؟ قةت ئاوا ئازا نةبووم بةيانيان سةعاتي حةوت لة خةو أاثةأم و بة ثةلة بصمة شةقامي بةر ماپة ئصوة و لة دوورةوة بة ئيشارةتي تؤ هةر لةوبةر بمصنمةوة و وصأاي تؤ قاضةکانم لة سةر طةپاکان دانصم و کةيف بة قرضة قرضيان بکةم. ماپة ئةو کةسة کاول بص...

ـ ثورة کافيةم هاتؤ لة ثصشخانة دةنطي بةرز کردؤتةوة دةپص:«أؤپة بة قسةي ثووري خؤت بکة حةز لصکردن و دپداري هةمووي درؤ و دةلةسةية. ذنصکي باپابةرز بصنة. ئةطةر طووت لة سةر دةکرص با يةکي باپابةرز طووت لةسةر بکا، حةيف نيية لاوصکي وةک تؤ بة شان و باهؤ، بنةماپة، کضي شاي منةتص دةبا!» دايکم فرمصسکي بة ضاوان دا هاتؤتة خوار دةپص:«ئةو کضةتيوة سةية هةر دةپصي ثؤنطة أيخة دةثصش دا مةرجي بؤ داناوة، ئةطةر مصردت ثص بکةم نايةمة ماپة بابت، دة ثصش دا دةبص بؤم جوص بصوة، کار وباري ماپص نيوة بة نيوةية، ناتواني ثصشم بطري ئةمن درصذة بة خوصندن دةدةم و لة دةرصش کار دةکةم، هةموو أؤذص باب و برا و ماپة مام و... حةقيان نيية بصنة ماپي ئصمة و موزاحيمي حةسانةوة و ذيانمان بن. خووشکص بة تةماية ئةوانة لة کاغةز بنووسص و بيدا بة کوأةکةم ئيمزاي بکا و جا دواية شووي ثص بکا. ضاوي لصبکة کوأةکةم شصت و شةيدا بووة، دوعايان لصکردووة، عةقپي بة سةريةوة نةماوة. ض بکةم خوشکص ض بکةم؟

ـ ضيمةن و دايکي هةذار ضةنطيان لة ثرضي يةک ناوة و هةذاريش هةر دووک دةستي لة باوةش ناوة و سةيريان دةکا. هةذار تاساوة دةيهةوص هرووذم بکاتة سةر يةکيان يا هةر دووکيان !؟ نازانص سةري لص ئةستوور بووة. ضيمةن يةک بة خؤي دةقيذصنص و باب و باثيري دايکي هةذار لة قةبر دصنصتة دةر. هةذار هةناسةي لص بأاوة دةستي بة سةري طرتووة و بةر بؤتةوة.

ـ خؤ بابم کضي خةپکي کةوش و ليباس نيية هةموو أؤذص بيطؤأي، لة بيرت نيية کاتص خوازبصنيت لصدةکرد ضؤنت تةشي دةرصسا؟ هةر بابة طيان و داية طيانةي هةزار بابة طيان وداية طيان بوو لة زارت دةهاتة دة؟بةر دةرکي ماپة کابرات طرتبوو بة هيض جؤرصک بةرت نةدةدا. ئةوأؤ أؤذي مافي ذنة، زؤر کةسيش بةرطري لة مافي ذن دةکا. ثصت واية کضي کابراي وصنجة بةرةپپاية بصي و بيخوازي و ذياني لة طةپ بکةي و لة ئاکام دا ئةطةر وةأةز بووي تةپاقي دةي. ئةطةر هةتبوو مارةيةکةي بدةي و ئةطةريش نةتبوو ...

ـ نيمة ضم لص دةکةن دةضمة زيندان...

       

         

      «چيمن و زندان»                                                                             نويسنده: کاوه حسن پور

ترجمه از کردی:حسن اشعری

ـ چيمن را من در يک روز داغ تابستاني ديده بودم. در حالي که کيف بر شانه راست و دست چپش را تند و تند تکان ميداد از خيابان دم خانه شان سرازير شده بود. کفش هاي پاشنه بلندش را تازگي ها خريده و هنوز به راه رفتن با آنها عادت نکرده بود. علي رغم پوشيدن آن مانتوي گل و گشاد و بلند که بر خلاف ميل خود و تنها به سليقه ي پدرش انتخاب کرده بود، هنوز تبسمي که نشان از خوش بختي داشت بر لبهايش جلوه نمايي مي کرد.

ـ چيمن همان روز که به کوچه ي بنفشه پيچيده بود هژار را ديده بود. سرش را پائين انداخته و به پيش پايش خيره نگاه کرده بود. هژار گفته بود:«دختر بلند بالاي زلف نگونسار، اي که گردنت ميناي بي گرد و اي پنجه هايت افسون خامه ي دلداري...»چيمن سرش را بالا گرفته و عبوسانه به هژار زل زده بود. به تصور اينکه هژار دستش انداخته با خود مي گفت:«من که بلند بالا نيستم، نه گردنم ميناي بي گرد است و نه پنجه هايم به کار افسون دلداري مي آيد.» اما آنگاه که برق نگاه هژار را عميقاً حس کرده بود، صداقت گفته هايش را از چهره اش دريافته بود. گذشته از اينها چنين مي پنداشت که انسان عاشق در نظرش کاه مثل کوهي مي نمايد، بدين سان و بر اساس اين فلسفه قامت کوتاه من قد کشيده و گردنم ...

ـ حق دارم اگر بگويم عشق آن پديده ي خجسته است که همه کس را ياراي مالکيت آن نيست. چه بسيار بودند آنهايي که برف پيري بر مويشان نشست و فرصت آن را نيافتند لب بر لبان دلداري گذارند. پندار و تبسم و ترديد هرگز دري به رويشان نگشود. ره به منزلگه آفتاب نبردند و در مدار ظلمت فارغ از هر آرزويي، بيگانه با هر دل و دلداگي سر بر بالين نهادند و ديري نپائيد به خواب فرو رفتند. چه بسيار بودند زنهايي که دين و ايمان را بهانه کرده، عشق  و آرزو را در نطفه خفه کرده و نفس بريدند و دلهاي سرگردانشان سوت و کور از هراس و گناه از تپيدن باز ماند و به زير خاک فرو خفتند.

ـ نيست کسي چشم در چشم چيمن بدوزد و بگويدش چرا با اين پسر چشم گوش بسته اينقدر بد تا مي کني؟ نکنه با آن دو وجب قامت و آن چشمهاي ريغو و آن پوست تيره به سياهي قطران خيال برت داشته که براي خودت کسي هستي؟ اگر ذره اي دين و ايمان داري به خيابان برو و در هرم گرماي سوزان ظهر به اين پسره ي درمانده نگاه کن و درياب چگونه و با چه حالي بر خط سفيد وسط خيابان گام بر مي دارد و پشت سر هم سيگار دود مي کند. چنان عميق به سيگار پک مي زند که سوراخ هاي بيني اش به هم مي چسبد، دريچه ي چشم هايش چنان تنگ مي شود که انگار همين حالاست به کوري بنشيند. آتش سيگار گُر مي گيرد و لاي انگشتانش را مي چزاند!

ـ زندگي براي من فصل زرد برگريزان است، مرا ديگر بهاراني نخواهد بود. چيمن، عشق من دوريت را طاقت نمي آورم. هر روز آنگاه که تنگ غروب فرا مي رسد در ميدان شهر با پرنده هاي آن کودک چُلمن و شوخ چشم فالي مي گيرم. هر بار به من مي گويند:«ترا خبر خوشي خواهد رسيد. چشم به راه کسي مانده اي که به زودي به ديدارش شاد مي شوي.» خسته شدم از بس در کوچه و پس کوچه ها و خيابانهاي شهر پرسه زدم. کوچه و خيابانهايي که عطر و بوي تو را مي افشانند. هر گاه از آنها گذر مي کنم سرم را پائين مي اندازم«آيا تا به حال چيمن با آن پاهاي کوچک اش چند بار بر اين موزائيک ها گذر کرده است؟» هيچ به ياد داري چيمن چند بار با هم قفل مغازه هاي شهر را شمرديم؟ هيچ وقت اين چنين نبوده ام که صبح ساعت هفت بيدار شده و شتابان خود را به خيابان دم خانه تان برسانم و از دور با يک اشاره تو بر جا مانده و همراه تو برگ هاي زرد گشته را پايمال کرده و از صداي جير و جير در هم شکسته شدنشان لذت ببرم. خانه اش ويران باد آنکه...

ـ خاله کافيه آمده و در پيش خوان صدايش را بلند کرده مي گويد:«فرزندم به حرف خاله ات گوش کن. عشق و عاشقي همه اش دروغ و نيرنگه. يک زن بلند بالا و رعنا بگير، اگه قراره بر سرت برينن بذار يک زن خوش قد و قامت اين کار و بکنه. حيف تو نيست، يک جوان برومند و خوش بر و رو با خانواده و داراي اصل و نسب، دختر سلطان هم منت اش را مي کشد.» اشک از ديدگان مادرم سر ريز مي کند و مي گويد:«اين دختره ي سليطه و بي چشم و رو با آن هيکل تپاله مانندش، براي پسرم پيش شرط گذاشته که اگر زنت بشم به خانه ي پدرت نخواهم آمد، بايد زندگي مستقل برايم ترتيب بدي، کارهاي خونه رو دو نفري انجام ميديم، نبايد از کار کردنم در بيرون جلو گيري کني، به درس خوندن ادامه ميدم و نمي تونم تحمل کنم که هر روز پدر و برادر ديگر اقوامت مزاحم زندگي مان بشوند و راحتي و آسايشمونو سلب کنند و هزار دنگ و فنگ ديگه. خواهر تصميم گرفته همه ي اين ها را نوشته و بدهد پسرم امضايش کند و بعداً با او ازدواج کند. نگاهي به پسرم بينداز ببين به چه حال و روزي افتاده و چگونه واله وشيداي اين دختره شده. عقل از سرش پريده انگار، بگو به من خواهر جان چکار کنم؟

ـ چيمن و مادر هژار چنگ در گيسوي هم انداخته و هژار هم بر جا مانده و دارد نگاهشان مي کند. هژار يک سره گيج شده و بر آن است به طرف يک يا هر دويشان خيز بردارد!؟ سر در گم گشته و سرسام گرفته است. چيمن از ناي جان داد مي زند و ناسزا گويان جد وآباد هژار را در گور   مي لرزاند. هژار طاقتش از کف بيرون شده، سرش را با هر دو دست گرفته و بزمين در غلتيده است.

ـ آخر پدر من، دختر که کفش و لباس نيست که بخواهي هر روز عوض کني. مگر از ياد برده اي هنگام خواستگاري چه جوري تملق شان را مي گفتي و التماسشان مي کردي. با هر بار پدر و مادر جان گفتن، هزار پدرو مادر جان از دهانت بيرون مي ريخت؟ نزديک بود در خانه شان را از پاشنه در بياوري. امروز روز حق و حقوق زن است. خيلي ها هم از حقوق زن دفاع مي کنند! خيال کرده اي دختر مردم دستمال دست است که او را خواسته باهاش زندگي کني و دست آخر هم که ازش خسته شدي طلاقش بدهي وبياندازيش دور. مهريه اش را هم اگر داشتي بدهي و اگر هم نداشتی ندارم ندارم راه بياندازي؟ ميرم زندان!.    

 

 

(خوصندنةوةي ضيرؤکي «ضيمةن و زيندان» ي کاوة حةسةن ثوور)

                                                                                      دياکؤ مرادي

ئةدةبياتي داستاني راثورتصکة لة سةر مرؤظ و وةکوو باران  بة کةلصن و قوذبنةکاني ذياني مرؤظ دا أؤدةضص و تصر ئاوي دةکا ئةدةبياتي داستاني رةوايةتصکة کة خوو و خدة و ئاکاري مرؤظ لة قاو دةدا و لايةنة جؤراوجؤرةکاني کؤمةپايةتي و واقيعي ذياني مرؤظ دصنصتة بةرباس و شرؤظةيان دةکا.ضيرؤک وصنةيةکي عةينيية لة أوانطة و بوؤضووني نووسةر لة ذيان، واتة هةر نووسةرصک فکر وئةندصشةي تايبةت بة خؤي لة سةر ذيان هةية. بة واتايةکي تر ضيرؤک نمايشصکي تةقةللايية کة دةبصتة هؤي هاوئاهةنطي نصوان بير و هةست. ضيرؤکي ضيمةن و زيندان کورتة ضيرؤکة. ئةو ضيرؤکة بة ثصي أووداوة جؤراوجؤرةکان لة کات وشوصني جياواز و تايبةتي دا و ثصوةندي أووداوة لاوةکييةکان بة أووداوي سةرةکي دةبصتة هؤي ئةوةي ثةيرةنطصکي بةتواناي هةبص.

ثةيرةنط

الف: تةرحي ضيرؤکةکة کاميل وثتةوة وبةشصوةيةکي ئةستووني تةواوي أووداوةکان يةکتردةثارصزن و«داپ»و«مةدلوول»وةک زنجيرصک بة يةکةوة قفپ بوون و دةبنة هؤي هاوئاهةنطي نصوان ضيرؤک و أووداوةکان.بة واتايةکي تر نووسةر لة سةرةتاوة وصنة لة أووداوةکان هةپدةطرصو وةکو تابپؤيةکي کامپ لة ثصش ضاوي خوصنةريان دادةنص.ئةو ضيرؤکة لة ضةند بةشي جيا جيا ثصک هاتووة و ئةطةر بتهةوص بةشة جياجياکان لة داستان هةپقرتصني هيضت بؤ ناضصتةوة سةر يةک و بة بأواي من نووسةر زؤر شارةزايانة أووداوةکان لة ثةنا يةک دادةنص. سةرةتاو ئاکامي ضيرؤک بة دپخوازي نووسةر نيية بةپکوو بة ثصي ثصکهاتة و قةواعيدة.ُ وصنة هةپطرتنةوة لة داستان دا دةبص ئوسولي و يةک دةست بص و سةربةخؤيي داستان بثارصزص، کة لةم داستانة دا بة باشترين شصوة دةبيندرص.

ب: أووداوةکان سةربةخؤنين و نابنة هؤي خوپقاندني ثةيرةنطصکي بص سةرةوبةرة بةپکوو ثةيوةندي نصوان أووداوةکان بؤتة هؤي ثةيرةنطصکي بة توانا. بة ثصي ئةم وتةية ثةيرةنط تةنيا ثصوةندي ثصکهاتةيي أووداوةکانة و تابلؤي أصنوصني خوصنةرة بؤ فام کردني سةرةنجامي ضيرؤک و بؤتة فاکتصکي سةربةخؤ بؤ وةي ضيرؤک لة شثرزةيي و ئالؤزي بثارصزص و زانايانة أووداوةکان لة ثةنا يةک دانص.بؤ وصنة: ديتني ضيمةن لة رؤذصکي طةرمي هاوين، لة شةقامي...

بووني «هةذار» لة شةقام و لة ماپي «خةسوو» و...

شايي و زةماوةندي «ضيمةن» و «هةذار» بص ئةوةي کة نووسةر باسصک لة شايي بکات. ثةيرةنط دةبصتة سازدةري ثرسياري جؤراوجؤر لة داستان دا:ضؤن بوو ضيمةن مصردي بة هةذار کرد؟ ئاخؤ هةذار هةتا بة ضيمةن طةيشت ضةندي ئازاري رووحي کصشا؟ ئاخؤ بپصي ضيمةن و هةذار واز لة کصشةکانيان بصنن و بة خؤشيةوة بة يةکةوة ذيان بکةن؟ بؤضي هةذار ئاوا شصتانة عاشقي ضيمةنة؟بةپام ئةو لة هةر ضي ئةوينة خؤ دةثارصزص؟ بؤضي ضيمةن نايهةوص عةشق و خؤشةويستي خؤي ئاراستةي هةذار بکات؟ هؤي نصوان ناخؤشي ضيمةن و هةذار ض شتصکة؟ تةواوي ئةو بؤيانة خوصنةر هان دةدات بؤ خوصندنةوةي ضيرؤکةکة.

ج: لة هةر دةقصکي داستاني دا کةسايةتي أووداو دةخوپقصنص ئةوةش دةطةرصتةوة سةر ثصوةندي ثةيرةنط و کةسايةتي. لةو داستانةش دا دةبينين هةذار وةکوو کةسايةتي سةرةکي ضيرؤک، خوپقاندني أووداويشي لة ئةستؤية.تصکهةپضووني دوو فةرهةنطي نوص و کؤن جياوازي سوننةت و مودصرنيتة دةردةخا و بؤتة هؤي خوپقاندني ثةيرةنطصکي بة توانا. بة جؤرصک ئصمة لة داستانةکةدا تصک هةپضووني زةيني و عاتيفي کاراکتةرةکاني ضيرؤک دةبينين. ثانتاي بةرفراواني ثةيرةنط خوصنةر هان دةدا تا ثرسيار ساز بکات و هةر کام لة کةسايةتصکان، خوصنةر بؤ لاي خؤيان دةکصشص. بؤ وصنة لايةنطراني مافي ذن لايةنطري لة ضيمةن دةکةن. لايةنطراني سوننةت و ثياو سالاري کةسايةتي دايکي هةذار و ثوري هةذاريان بةدپة ونصوان خوازةکان لايةنطري لة هيوا دةکةن و حةقي دةدةنص کة ناتوانص لة بةرامبةر ناکؤکيةکان دا هةپوصست بطرص. لة ئاکام دا ضيرؤکةکة لة مةر ثةيأةنط ضوارضصوةيةکي ئاوةپاي هةية و بة سةرةتايةکي أصک و ثصک و أيزکردني أووداوةکان يةک لة دواي يةک ضيرؤکصکي بة تواناية هةر ضةند بة کؤتاييةکي لاواز خوصنةر بة قةتعييةت ناتوانص بپص ئايا هةذار و ضيمةن لة يةکتر جيا دةبنةوة؟ هيوا لة ماپة باوکي جيا دةبصتةوة؟ ئةطةر تةپاقي بدات مارةيي دةداتص يان دةأواتة زيندان؟و....

کةسايةتصکان   

نووسةر لةو ضيرؤکة دا بؤ خوپقاندني کةسايةتي ئةم خاپانة وةبةر ضاو دةطرص:

1- کةسايةتصکان لة أةفتار و کردةوةيان لة هةر کات دا يةک جؤر خؤيان دةنوصنن. بؤ وصنة هةذار شصتانة عاشقة و کاتص دةيانهةوص لة يةکتر جوص ببنةوة هةروا شصتانة ضيمةني خؤش دةوص.ضيمةن لة سةرةتاوة بأواي بة خؤشةويستي هةذار نةکردووة ئصستاش وا بير دةکاتةوة.

2- کةسايةتصکان بؤ هةر کردةوةيةک هؤيةکي تايبةت بة کات و شوصنيان هةية کاتصک هةذار لة شةقام و کؤپان وةدواي ضيمةن دةکةوص، خؤشةويستي هةذار سةبارةت بة ضيمةن دةنوصنص. مانتؤي طووشادي ضيمةن، شصوةي سووننةتي بير و أا و ثصشصل کردني مافي ذن نيشان دةدات و ...

3- کةسايةتصکان بة جؤرصک لة جؤران زؤر خؤماپي و واقيعين. نة شصخن و نة شةيتان بةپکوو ثصکهاتةي تاک و کؤمةپن. هةذار ، ضيمةن ، دايکي هةذار، ثورة کافية هةر ضةند لة کورتة ضيرؤک دا نووسةر مةجالي ئةوةي نيية زؤر لة سةر کةسايةتي بدوص بةپام نووسةر بة باشترين شصوة ئةم کارة بة ئةنجام دةطةيةنص. ئةوکاتةي ثصويستة کاراکتةرةکان وةکوو «کةسايةتي» و هةر کاتيش ثصويست بص وةکوو «تيث» ثصناسةيان دةکات بؤ نموونة ضيمةن لة سةرةتاي ضيرؤک دا کةسايةتيية و لة کؤتايي ضيرؤک دا دةبصتة تيث و نوصنةري فصمينيستةکانة.

طؤشةنيطا

لة م ضيرؤکة دا طؤشة نيطا زؤر بوصرانة طؤردراوة.

1ـ کةپک وةرطرتن لة طؤشةنيطاي «مني أةوايي» ئةمن لة أؤذصکي طةرمي هاويني   دا ... يةکةم کةسي تاک

2ـ طؤشة نيطاي «داناي کل محدود ونمايشي» ضيمةن هةر ئةو رؤذة لة کؤپاني وةنةوشة هاپابوو، هةذاري ديتبوو... دووهةم کةسي تاکة  کة زؤر ئاطاداري أووداوةکان نيية.

بة تاک قسة کردني دةرووني. حةقمة بپصم ئةوين ئةرکصکي ثيرؤزة کة لة سةر شاني هةموو مرؤظصک نيية...

4ـ طؤشة نيطاي «داناي کل محدود و نمايشي» کةس نيية ضاو لة ضاوي ضيمةن بکا و ثصي بپص بؤ وا  لةو....

5ـ طصأانةوةي «يادداشت طونة» ذيان بؤ من طةپا أصزانصکي زةردة، تازة هيض بةهارصک لة من سةوز داناية. ضيمةن طيان بةرطةي دووري تؤ ناطرم.

6ـ کةلک وةرطرتن لة طؤشة نيطاي«مني أةوايي» ثوورة کافيةم هاتووة لة ثصشخانة دةنطي بةرز کردؤتةوة دةپص«أؤپة بة قسةي ثوري خؤت بکة حةز لصکردن ودپداري هةمووي درؤ و دةلةسةية...»

«صحنة فراخ منظر وصحنة نمايشي» جؤزف کصنرار دةپص: کاري من کة دايمة لة تصکؤشان و سةرکةوتن دام ئةوةية کة بة يارمةتي ئةو وشانةي ثصيان دةنووسم ئصوة مةجبوور دةکةم طوصتان لص بص و هةست بة نووسراوةکانم بکةن و زياتر لةوانةش مةبةستي من ئةوةية کة ئصوة بيانبينن. ضيمةن و دايکي هةذار ضةنطيان لة ثرضي يةک ناوة و هةذاريش هةر دووک دةستي لة باوةشي ناوة و سةيريان دةکا. هةذار تاساوة دةيهةوص هرووذم بکاتة سةر يةکيان يا هةر دووکيان !؟

ثةيام و ناوةرؤکي ضيرؤکي ضيمةن و زيندان

نووسةر بة طصأانةويةکي زؤر ئاسايي و واقيعي داستان دةست ثص دةکا و بة جانتايةکي کرض و کاپ کة لة شاني داية وةرص دةکةوص. «أاست» خؤي لة خؤي دا فةلسةفة دةخوپقصنص. أاست لة هةر کاتدا نمادي دؤستي و ئاشتيية ّبؤ نموونة لة هةپثةرکص دا ئصمة بة لاي أاست دا دةسووأصين، ئةوةش دةردةخا طةلي کورد طةلصکي ئاشتي خوازة. يان لة أؤمي باستان دا کاتصک طلارياتؤرةکان ثاپةوان بازيان دةکرد ئةطةر بة لاي أاست دا سووأابان ثةيامي ئةوة بوو کة تةنيا شةري قودرةت دةکةن و هيض کاميان يةکتر ناکووذن و و ئةطةر بة لاي ضةث  دا سووأابان بة ثصضةوانة. ئصمة دةبينين کة دةستي أاستي ضيمةن کيفي تصدا و دةستي ضةثي بةتاپة، ئةطةر خوصنةر نةختصک ورد بين بص، بص طوومان لة سةرةتاي داستان أا هةست ثص دةکا کة هةذار و ضيمةن تووشي ناکؤکي دةبن يان خةتي سثي بص بأانةوةي شةقام، قفلي بةستراوةي دووکانةکاني شار خؤيان ئيماذصکن بؤ طير و طرفتي سةر أصطاي داهاتووي ضيمةن و هةذار.

کةلک وةرطرتن لة ثارادؤکس ئاستي ئةو ضيرؤکةي بةرز کردؤتةوة بؤ نموونة ناوي ضيرؤک: ضيمةن کة أةنطصکي سةوزة و دةبصتة هؤي طةشانةوة و جواني سرووشت و وزة لة هةتاو وةردةطرص و هةر کات ئازادة لة بةرامبةري دا زيندان کة أةشة و مرؤظ وةبير زنجير و ميلة و خشتة و تاريکي دصنصتةوة و دةبصتة نمادي ضارةأةشي و ذياني ثأ لة مةترسي. يان باپاي کورتي ضيمةن کة هةذار بة باپا بةرزي دةشووبهصنص.

هصنانة طؤأي زؤر شتي ئاسايي ذيان وةک جنصو دان، ئاماذة بة سصکس (لصويان بة لصوي کةسةوة نةنا) تووأةيي و بص حورمةتي کةسايةتصکان بة يةکتر دةبصتة هؤي ئةوة کة خوصنةر داستانةکة وةکوو ضيرؤکصکي ناتؤراليستي ثصناسة بکا. سيطار لةو ضيرؤکة دا بؤتة نمادي «ئةوين»ئةوينصک کة نزيکترين و خؤشةويست ترين ئازاي لةشي مرؤظ «قامکي» دةسووتصنصو لصرة قامک سةمبولي ذيانة. خاپصکي سةرةنج أاکصشي تر لةو ضيرؤکة دا باسي قارةمانة کة لة زؤر جصيان دا عةينيية و لة زؤر جصيان دا زةينييةو لة ئوستوورة دا هةميشة ذنصکي ثير دذي قارةمانة«هةذارو دايکي ضيمةن»ئةوين و شةأو... بيري مؤدصأن و بيري سوننةتي«دايکي ضيمةن و دايکي هةذار»دايکي ضيمةن باس لة مافي ذن و فصمينيسم دةکا و دايکي هةذار تةواوي أووداو و ناکؤکييةکان لة نشتوو و دوعا دةزانص و عةقپانييةتي مرؤظ دةباتة ذصر ثرسيار و بةطشتي ئةم ضيرؤکة دذايةتي دوو فةرهةنطة و لة بابةت ناوةرؤکيشةوة شتي تازةي ثصية. لة کؤتايي دا ئاماذة بة ضةند خاپي لاواز دةکةم

1ـ لةو ضيرؤکة دا نيطاي ثياو سالارانة زؤر زاپة و دةکرص بپصين دوو لة سصي ضيرؤکةکةي لة خزمةت خؤي دا طرتووة، ناوي کاراکتةري سةرةکي هةذارة و هةر لة ناوةکةي أا دةردةکةوص بة بةزةييةوة دةبص لصي بأوانين و نووسةر زؤر بوصرانة ثانييةي کةوشي ئاشيل لة بةر ذن واتة ضيمةن دةکات.

2ـ دةستثصکي ضيرؤک زؤر بة تواناترة لة ئاکامي ضيرؤک بة جؤرصک کة نووسةر لة کؤتايي دا وردة وردة شوعار دةدا. «ئةورؤ أؤذي مافي ذنة»لة ئاکام دا قةتعييةت بة ضيرؤکة دةنووسصنص مافي بير کردنةوة لة خوصنةر زةوت دةکا(نيمة ضم لص دةکةن؟! دةضمة زيندان)کة بأواي من ئةو أستةية بةس بوو(نيمة ضم لص دةکةن؟!)

يان دةيتواني ئةم أستةيةي ئاخرنةبواية ضوون بة قرتاندني، ضيرؤک هيض کةم و کوأيةک بة خؤيةوة نابينص.ئةطةر هةتبوو مارةيةکةي بدةيةي و ئةطةريش نةتبوو...

نازانم ...... ؟؟؟!!! / شعریک له دیاکو مرادی / بو زریان - ی کچم و دوعا و ته واوی خاتونه چه وساوه

نازانم ...؟؟؟!!!

بو زریان - ی کچم و دوعا و ته واوی خاتونه چه وساوه

 

من و جگه ره و شه راب

                    شه رابي ته مين و

                                  ئاوسي

                                           بوونيكي بي كوتايي

ديلي ئه به دي و تاسه باري فرينيكي هيچ

                                                 هيچ

                                                هـ ...

                                               يـ ....

                                                چ ..................................؟؟؟!!!

دوعا ئاخو بلیی....

 ئاخو بليي

             تامی به رد چه ند به ئیشه...؟؟؟!!

                                            ژانی بلوک... ؟؟؟!!!

                                                  ئازاری پیلاقه ...؟؟؟!!!

ئاخو بليي ...؟؟؟!!!

                          - ئاي

                             فيتوي دلداري ـ

تا ئه به د

         تامه زروت ده مينم ........

يان به يه كه م جار چرينت

په تي

         دلداريمان د..

                      ه...

                      پ...

                     چ...

                     ر...

                    يـ ...

                   ن ...

                   م ... ؟؟؟!!!

 نازانم ...؟؟؟!!!

نازانم ...؟؟؟!!!

نازانم ...؟؟؟!!!

نازانم ...؟؟؟!!!

نازانم ...؟؟؟!!!

یک شعر از عبدالله پشیو و ترجمه از کردی حسن اشعری نقده

  روز خوش دختران ...           یک شعر از : عبد اله پشیو

                                       ترجمه : حسن اشعری ـ نقده

 روز خوش ،

دختران قرن آینده !

روز خوش ،

پسران قرن آ ینده ،

بمانید چشم به راه من ،

هرچند دورم از شما...

برسر پیمانم هنوز

تاب نادیدنتان نیست مرا

مپرسید کی ،

مپرسید چون ،

مپندارید پشیمانم .

شاید

به هنگام نوروز

به سان ریشه ی گیاه

برفراز تپه ی ملا مروان

زندگی را زسر گیرم

شاید یک شب

همراه برق آذرخش

فرود آمده باز آیم

چنان چون شبح پرچم بک نفس

پیش چشمان به اهتزاز در بیایم

شاید ازپی رگباری باران بهاری

دردامان سپیداری

به سان قارچ برآیم از دل خاک

یا درکشتزاری متروک

برویم چون خوشه ی جو،

در غوغای پای کوبان

روم در قلب ازدحام

به ناگه گیردم دستی

دست دختر هم رقصی .

روز خوش،

دختران قرن آینده

روز خوش، پسران قرن آ ینده ،

چون رسید لحظه ی دیدار

بخوانیدم بر سفره ی لبریزتان

که طعم اشک و خون نمی خیزد ازنانتان

باشد یک شب به آرامی

بیاسایم دربستر خوابهایتان

به هرکجا سر کشیدم به زندگی در این جهان

ماوای من

یا کلک بود روی امواج

یا شاخه ای تک افتاده در سیه باد.

فقط یکبار بگذارید

روز روشن بر لب راه

فارغ از فتوای شیخ و رخصت خانان

رها از ترس ، بی خیال طعنه ها

درآویزم به اندام دختر کردی

عطر نرگس بیفشاتد نفسهایش

دستانش طعم و بوی خاک

روز خوش ،

دختران قرن آینده...

روز خوش ،

پسران قرن آ ینده

دستم به دامان

چون در رسد آ ن روز

روز ر وییدن یا برآمد ن

مرا پساپورتی دهید

هرچه که باشد مهم نیست

بلند بالا یا میان قد

آنسان که دلخواه شماست

زرد گونه یا که قرمز

بنفشه ای و یا آبی

ویا سیاه همچو قطران...

به درازای زندگی حسرت به دل ماندم

تنها یک روز

در جیب خود داشته باشم

شناسنامه ی میهنم را . 

 

8 ـ 2 ـ 6 8 3 1   نقده

نازانم ...... ؟؟؟!!! / شعریک له دیاکو مرادی

نازانم ...؟؟؟!!!

بو زریان - ی کچم و دوعا و ته واوی ژنانی چه وساوه

 

من و جگه ره و شه راب

                    شه رابي ته مين و

                                  ئاوسي

                                           بوونيكي بي كوتايي

ديلي ئه به دي و تاسه باري فرينيكي هيچ

                                                 هيچ

                                                هـ ...

                                               يـ ....

                                                چ ..................................؟؟؟!!!

دوعا ئاخو بلیی....

 ئاخو بليي

             تامی به رد چه ند به ئیشه...؟؟؟!!

                                            ژانی بلوک... ؟؟؟!!!

                                                  ئازاری پیلاقه ...؟؟؟!!!

ئاخو بليي ...؟؟؟!!!

                          - ئاي

                             فيتوي دلداري ـ

تا ئه به د

         تامه زروت ده مينم ........

يان به يه كه م جار چرينت

په تي

         دلداريمان د..

                      ه...

                      پ...

                     چ...

                     ر...

                    يـ ...

                   ن ...

                   م ... ؟؟؟!!!

 نازانم ...؟؟؟!!!

نازانم ...؟؟؟!!!

نازانم ...؟؟؟!!!

نازانم ...؟؟؟!!!

نازانم ...؟؟؟!!!

افتتاحیه مسیر جدید دره گه لو- گروه کوخنوردی سامرند

(به نام خالق كوهها و آفريننده ي زيبائي ها)

 

دوستان ، ميهمانان و هم نوردان عزيز!

خوش آمديد ، صفاي قدم تان.

 

نمي توانيم شادي خويش را كتمان كنيم از اينكه مي بينيم به اتفاق يكديگر چنين يكدل و يك راي ، اين گردهمايي با شكوه را برگزار كرده و به بهانه ي شيرين و به يادماندني گشايش مسير جديد كه سزاوارانه به نام همنورد پر توان و زحمت كش و دوست عزيزمان « شريف زردي » نام گذاري شده ، در اين ضيافت دوستانه حضور به هم رسانده ايم. ضيافتي كه بي گمان آنچه در آن حرف اول را ميزند ، تلاش ، احترام متقابل ، صميميت و نوعدوستي است ، به جرات مي توان گفت كه ورزش كوهنوردي با الهام گرفتن ازصلابت و شكوه كوه و جنگل ، توان و استواري آدمي ، بيش از هرورزش ديگري در سطوح ملي و جهاني ، شخصيت هاي برجسته و ممتاز تقديم جامعه بشري نموده است . شخصيت هايي كه بدون ترديد سمبل و الگوي رفتارهاي جمعي ، ارزش هاي والاي انساني و اخلاقي ، از خود گذشتگي و كوشش در راستاي بهبود شرايط زيست محيطي و غلبه بر ناتواني ها و سستي ها مي باشند.

كوهنورد از همان لحظه اي كه پاي در راه مي نهد تا آنگاه كه قله هاي سركش و خشم ناك را زير پا مي گذارد ، در تك تك لحظه هايش عليه ناتواني مي جنگد ، به سان انساني پرتوان ، خلاق ، جسور و داراي صفات بارز و نيكوي اخلاقي.

هر صعود ، هر راه پيمائي و هر برنامه ي صخره نوردي در واقع خود درس تازه ايست از يك جنبه ي مهم و گرانقدر حيات يعني ورزش . اين سرچشمه ي لايزال نيرو و نشاط ، كوه و كوهنوردي هر دم خون تازه ائي در شريان هاي زندگي جاري مي سازد و راه دستيابي به اهداف و مقاصد پسنديده ي فردي و جمعي را هموارتر مي نمايد.

چون نيك بنگريم ، هيلاري ها ، اوراز ها و ديگر بزرگان و نام آوران اين رشته ي ورزشي در حقيقت پيش از آنكه دربند گرايشات و تعلقات فردي خويش باشند ، به يك ساختار نشاط برانگيز در حيات اجتماعي دل سپرده اند ، نزد آنان منافع جمعي همواره بر مطامع فردي برتري داشته است.

 

دوستان و ميهمانان گرامي ،

اينك در اين جمع پرشكوه خود را سرفراز و سعادتمند مي يابيم از اينكه افتخار آنرا داريم از جانب گروه كوهنوردي سامرند نقده و ديگر ميزبانان اين برنامه ي افتتاحيه ، كه بمناسبت گشايش مسير جديد به نام همنورد كارا و توانمند « شريف زردي » نام گذاري شده است ، ترتيب داده ايم مقدمتان را گرامي داشته و حضور پرفيض تان را در اين خطه ي محروم و كمتر مورد عنايت قرارگرفته به فال نيك ميگيريم.

اجازه بدهيد اميدوار باشيم كه در سايه ي همت و مساعي همه ي گروههاي كوهنوردي منطقه اي و ملي ، يكدل و يك راي و با بهره گيري از مكانيزم خرد جمعي در راستاي نيل به مقاصد و آرزوهاي انسان دوستانه يمان و با انديشه ي خدمت به جامعه ي ورزشي و خاصه كوهنوردي و نيز تلاش در راه بهبود امكانات و رفع نابساماني هاي حال و آينده گام برداريم.

بگذاريد چنان باشيم و آن سان زندگي كنيم كه ياد و خاطره ي اورازها و ... هرگز از صفحه ي تاريخ كوهنوردي زدوده نگردد ، همچنان كه اورست ها ، گاشربروم ها ، قنديل ها ، سبلان ها و دماوند ها در دل طبيعت جاودانه مانده اند.

 

                                                                                          

شناسنامه مسیر دره گه لو - لیک بن

c

به همت و تلاش سر سخت گروه كوهنوردي سامرند نقده و عده اي ديگر از عزيزان فني و صخره نورد در آبان ماه 1385تصميم بر گشايش مسيري در گلوي ليك بن گرفته شد كه نهايتا" در ارديبهشت ماه 1386 اراده هاي نستوه و پولادين صخره نوردان گروه كوهنوردي سامرند نقده اين امررا با موفقيت كامل به سرانجام رسانيدند.

 

 

« شناسنامه مسير دره گلو ليك بن »

 

ساختار مسير صعود

درجه سختي مسير 5.10 C              

طول صعود

95 متر

ارتفاع از سطح دريا

1600 متر

ويژگيهاي مسير

داراي سه كارگاه سيم بوكسر دو رول-رول كوبي كامل-سه ميخ *كارگاه اول 40 متر- *كارگاه دوم 20 متر- *كارگاه سوم 30 متر- رولها از نوع هلتي و دنا-20 متراز طول مسير بعلت ريزشي بودن ، داراي رول مي باشد.

نحوه صعود

بصورت طبيعي، كارگاه يك به دو 10 متر ركاب خور- كارگاه دو به سه 7 متر ركاب خور و قسمت انتهايي مسير صعود به صورت دولفر بطول 10 متر مي باشد.

راههاي دسترسي

جاده آسفالت و قسمتي خاكي

مسافت و فاصله زماني

نقده به ليك بن 50 كيلومتر( حدودا" يك ساعت)

پيرانشهر به ليك بن 40 كيلومتر ( حدودا" 50 دقيقه)

نام مبداء

روستاي ليك بن ــ گلو« طةپو »

نام منطقه

منطقه سرشاخان « طةپو »- منطقه « سةرشاخان » از طرف شرق به مهاباد،ازشمال به نقده و از غرب به لاجان شهر و پيرانشهر محدود است.

نام رشته كوه

زاگروس ( منفرد )

امكانات جانبي

دسترسي به آب و جاده آسفالته و قسمتي از جاده خاكي

فاصله تا پايگاه

5 كيلومتر

فاصله تا اورژانس

15 كيلومتر

اطلاعات عمومي

  • طول ديواره سمت چپ بطول 1.5 كيلومتر كاملا" سنگي از نوع آهكي دولوميت ريزش كم
  • ديواره سمت راست بطول 4 كيلومتر و بيشترين ارتفاع آن 270 متر و كمترين ارتفاع آن 50 متر
  • ضمنا" در سمت راست ديواره پنج مسير ديگر توسط صخره نوردان گروه سامرند نقده گشايش مسير شده است.

 

بیوگرافی کوهنورد و صخره نورد و همنورد قهرمان (( محمد اوراز )) شریف زردی

 

 

      

بيوگرافي شريف زردي :

 

در سال 1350 متولد شد ، 8 سال داشت كه طناب حمايت پدرش پاره شد و اكنون بايد كارگاه جديدي بر روي ديواره زندگي براي صعود نصب مي كرد ، همراهي مادري دلسوز ، مانع از باز شدن كارابين اطمينان و منحرف شدن مسيرش ولو در بستري نامناسب بود . همنشيني او با افرادي كه هسته كوهنوردي شهرستان بودند كوله پشت تجربه ي اورا هر روز پرتر از ديروز مي   كرد، درايت اش به او اين اجازه را داده بود كه گلچين كند هرچه خوبي را .

ورودش به گروه كوهنوردي « سامرند » نقده فرصت معامله اي پاياپاي را به او داد تا مهارت ببخشد و شخصيت بستاند ، در همين قالب به اخذ مدرك مربيگري نائل آمد و به جرات مي توان گفت كه بزرگترين دين را به گردن كوهنوردي و به خصوص صخره نوردي اين شهر دارد .

در كارنامه ي شاگردان موفق او افرادي چون امين پارسا ، شهاب حلاج ، بهنام زردي  و ... ديده مي شوند ، براي بزرگي او همين بس كه « اوراز » مي گفت : « شريف گنجينه ي كوهنوردي اين شهر است » .

 

        

 

 

        

یک حرف - کریس دبرگ / ترجمه از حسن اشعری

                                                                                  یک حرف

                                                                                            يك حرف، يك قلب، يك شب

                                                                                            اين است هر آنچه من مي خواهم

                                                                                            يك حرف، يك قلب و دختري آنجا

                                                                                             چشم به راه است مرا

                                                                                            نيمه شبي و تمامي خوبيها

                                                                                            ميرسد به گوشم آواي ناقوس

                                                                                            بيرون جاده

                                                                                           چيزي در حركت نيست

                                                                                           به سرعتي كه من

                                                                                           از روستايي

                                                                                           ره مي سپارم

                                                                                           دو قلب هست كه به تندي مي تپند

                                                                                           اما فرسنگها دور از هم اند هنوز

                                                                                        آه ماه ميدرخشيد روي ساحلي دور دست

                                                                                        به سان آتشي كه مي افروزد در قلب من

                                                                                        من بايد ببينم

                                                                                       من بايد بگويم

                                                                                       يك حرف، يك قلب، يك شب

                                                                                       اين است هر آنچه من مي خواهم

                                                                                       يك حرف، يك قلب و دختري آنجا

                                                                                       چشم به راه است مرا

                                                                                        هرگز پيش از اينها حس نكرده بودم

                                                                                        كه اين همه برايم گرانقر است

                                                                                        امشب صميمانه خواهم گفت به او

                                                                                        امشب ميروم كه صميمانه به او بگويم

                                                                                         آري

                                                                                        امشب از صميم قلب به او خواهم گفت

                                                                                        به سان يك گلوله توپ

                                                                                      چراغهاي ماشين مي درخشند

                                                                           راديو را را روشن مي كنم و به اخبار گوش ميدهم

                                                                                    دست روي فرمان ، پا روي پدال

                                                                                     ميرانيم،ميرانيم،ميرانيم

                                                                                     به يك دوست ميماند اين ماشين

                                                                                      پيام مرا ميرساند به او

                                                                                      آه من ديدم خورشيد

                                                                                      طلوع مي كرد در پگاه

                                                                                     همچون گوي آتش مي تابيد روي بركه

                                                                                      اينك من نزديك آنجايم

                                                                                       برآنم كه بگويم

                                                                                       يك حرف، يك قلب، يك شب

                                                                                       اين است هر آنچه من مي خواهم

                                                                                      يك حرف، يك قلب و دختري كه آنجا

                                                                                       چشم به راه است مرا.

 

                                                                                                 

                                                                                          شعر از: كريس د برگ

                                                                                            17/1/1386 نقده

                                                                                           ترجمه : حسن اشعري

دوزه خی خودایه کان /شیعریک له دیاکو مرادی

دوزه خی خودایه کان

                                                               ((بو هه نیسکه قه تیسماوه کانم))

ئای نیرینه و میینه کان

گویم بو راگرن .. من دوی شه و لای خوداکان بووم - په نجه کانیشم شاهیدن-

                       ( چاولیکه ن بونی خودایه کانی لی دی

                         ***

ئای ئینسانه کان

گویم بو راگرن

من دوی شه و لای خودایه کان بووم و ئیستاش رساله تی من ِ

                                                              خوشه ویستی خودایه کانه بو ئیوه ...

 

من دوی شه و لای خودایه کان بووم و جانتایه ک

                                        عه تری توره یی و رشانه وه ی خودایه کانم بو ئیوه

                                                                 کادو هیناوه...........!!!؟؟؟؟؟))

 

بروا بکه ن خودایه کان ئه وه نده قه لسن 

                  له هه ر ساتیکدا ۱۸۲۰۰۰ هه زار که ره ت ده رشینه وه

                          ...و

                      له هه ر چرکه یه کدا ۷۰ جار هه نیسک ده ده ن...                 

                                                              

 

                                                    

 

شازده کوچولو - احمد شاملو

شازده کوچولو

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

برگردان احمد شاملو

 

به لئون ورث Leon Werth

از بچه‌ها عذر می‌خواهم که اين کتاب را به يکی از بزرگ‌ترها هديه کرده‌ام. برای اين کار يک دليل حسابی دارم: اين «بزرگ‌تر» به‌ترين دوست من تو همه دنيا است. يک دليل ديگرم هم آن که اين «بزرگ‌تر» همه چيز را می‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هايی را که برای بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم اين است که اين «بزرگ‌تر» تو فرانسه زندگی می‌کند و آن‌جا گشنگی و تشنگی می‌کشد و سخت محتاج دلجويی است. اگر همه‌ی اين عذرها کافی نباشد اجازه می‌خواهم اين کتاب را تقديم آن بچه‌ای کنم که اين آدم‌بزرگ يک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده (گيرم کم‌تر کسی از آن‌ها اين را به ياد می‌آورد). پس من هم اهدانام‌چه‌ام را به اين شکل تصحيح می‌کنم:

به لئون ورث موقعی که پسربچه بود

آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

من هم برگردان فارسی اين شعر بزرگ را به دو بچه‌ی دوست‌داشتنی ديگر تقديم می‌کنم: دکتر جهانگير کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن

احمد شاملو

۱

يک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصوير محشری ديدم از يک مار بوآ که داشت حيوانی را می‌بلعيد. آن تصوير يک چنين چيزی بود:...

 

ادامه نوشته

یک شعر زیبا از عرفان قانعی فر

  کجاست بگو

           ساز نا کوک

                              دو

                                     ر

                                        می

                                             فا

                                                 سو

                                                       لا

                                                           سی تنهاییم که دود می شود

                      از نای نی لبک دلم

                                         بی تاب در سمفونی نت همیشگی سکوت

                            که لبخند تو بشکفد

                                                       در یچه های زنگ زده هوای غربت مردی

                                                   که از یادش نمی روی

.........................................................................................................................................

                            از کارگر می گذرم

                                     پدرم پینه های دستانش را با کفشهایش آشتی می دهد

                                                           به جمهوری که می رسم

                                 آزادی فراموش شده 

                                              و انقلاب تقاطعی ست که

                                                        از کمر کارگر می گذرد

به شیک له په رتبوون ــ مه وجود سامان

به شیک له په رتبوون

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

به کام ریگا بپه رمه وه ده گه م به تو ؟

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

ریگا

قه تیسماوی فرین ـ شیعریک له دیاکو مرادی

قه تیسماوی فرین 

 « بو باوکم و باله نده ده ربه ند ه کانی ... »

هاوسه ری  ئازادی ...

هاوفری ئه وین ...

ــ گه یشتن به سنوری ــ ناسنوری ــ ( شیتانه.

درکاندنی ــ حه قیقه تیک ــ

               قه تیسماوی ناو قورگ

                             یـــــــ              ئـــــــــ

                    تــــــــ                               شــــــ

          شــــــــــ                  الف                          تــــــــــــــ

 ئــــــــــــــــ                                                          یــــــــــــــــــ

                          ... ته نیا حه قیقه ت.) 

                                                     هاو....